خدای کشتی

دوش عمر خویش را کردم مرور
از هزاران پیچ آن کردم عبور
خویش را دیدم به یک کشتی سوار
در شبی تاریک در سودای نور
داشتم من همسفرهایی عجیب
هم ز جنس مردمان هم مار و مور
همچو آن کشتی که نوحش پر نمود
تا شود جنسش ز مخلوقات جور
این طرف مردانی از جنس ملک
آن طرف نامردمانی پر غرور
در بر معدودی از این آدمان
دام و دد می شد فزون از صد کرور
دم به دم سکان ز دست این به آن
گاه می افتاد دست بوف کور
گاه دست ناخدایی باخدا
گاه هم در دست مستی بی شعور
گرچه بودم بی قرار و مضطرب
داشتم پیری شکیبا و صبور
با ضمیری روشن و روحی سترگ
با دلی شفاف از جنس بلور
در دل جسم نزار و لاغرش
بود جانی پر توان چون کوه طور
غنچه لب را دمی بر من گشود
کرد جان را جمله سرشار سرور
گفت از این بازی نده از کف قرار
قلب خود کن زنده از فیض حضور
تا ببینی کشتی گیتی بود
رهسپار ساحلی زینجا به دور
چشم دل بگشا و بین سکان که نیست
در کف این ناخدایان شرور
این که می بینی به واقع ناخداست
رو خدا را بین دریابی ظهور

محمد خاقانی اصفهانی
۹۷/۴/۳۱

ارسال دیدگاه

*