بیوگرافی :

دکتر محمد خاقانی اصفهانی

  • دکتری,زبان و ادبیات عرب,دانشگاه تهران,ایران,۱۳۶۷-۱۳۷۱
  • فوق لیسانس,زبان و ادبیات عرب,تربیتمدرس,ایران,۱۳۶۴-۱۳۶۷dsc01189
  • لیسانس,زبان و ادبیات عرب,دانشگاه اصفهان,ایران,۱۳۵۵-۱۳۶۳

دکتر محمد خاقاني اصفهاني در سال 1337 در اصفهان چشم به جهان گشود. وي تحصيلات ابتدائي خود را در دبستان مودّت و تحصيلات متوسطه را در دبيرستان هراتي گذراند، دورة کارشناسی را در رشته زبان و ادبيات عربي دانشگاه اصفهان در سال 1355 آغاز و در سال 1363 فارغ التحصيل شد، همزمان با تحصيل در اين مقطع با عنايت به ارزشيابی معلومات حوزوی اش در سحح کارشناسی ارشد به تدريس دروس معارف اسلامی مشغول شد. گواهينامة کارشناسی ارشد را سال 87 از دانشگاه تربيت مدرس، و مدرک دکتری را سال 71 از دانشگاه تهران گرفت. در سال 1359 ازدواج كرد كه ثمره آن يک پسر و يک دختر است. وي علاوه بر عضويت هيأت علمي در دانشگاه اصفهان، در دانشگاه آزاد اسلامي نيز بطور نيمه وقت مشغول، و موفق به تأسيس واحد خميني شهر و واحد برون مرزي لبنان شده است. نيز تأسيس دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه شهرکرد و مرکز زبان آموزی دانشگاه اصفهان از فعاليت هاي اوست. نامبرده در مبارزه با رژيم طاغوت 3 بار دستگير و زندانی شد، و در دورة دفاع مقدس در عمليات دارخوين، فتح المبين، خيبر شرکت داشت. اشعار فارسی و عربی و ملمعات او که در ديوانش منتشر شده، به دو جايزة ملی و دو جايزه بين المللی در کشورهای اسپانيا و کويت نايل شده است

ايشان در سال 1384 به مرتبه دانشياري و در سال 1389 به مرتبه استادي ارتقاء يافت.

 

زندگینامه خودنوشت محمد خاقانی اصفهانی

بخش اول

فهرست:

دوشينه من از خواب پريدم

پيش گفتار

نسبم :

مادرم :

پدرم :

حکايت من و پدر :

برادر شهيدم :

خاطرات بچگی :

شهر من : رهنان

ملّا و مکتب :

دوره دبستان:

بازی ها و سرگرمی ها :

درس طلبگی :

دورة دبيرستان:

دانشگاه اصفهان و مقطع کارشناسی :

در تب و تاب مبارزه

زندان اصفهان :

زندان مشهد :

((  وأما بنعمة ربک فحدّث  ))

 

صدق الله العلي العظيم

چکيده دفتر به روايت شعر

قصيده ای که از نظرتان می گذرد چکيده اين دفتر به روايت شعر است. بنای اين قصيده بر کاربرد افعال جعلی (با ترکيب اسم و پسوند «يدن») است. ريختن اسماء در قالب های فعلی ويژگی بارز زبان عربی است. اعراب از اسم قميص در باب تفعّل فعل جعلی می سازند، و بجای لبس القميص (پيراهن پوشيدن) در يک کلمه تقمّص می گويند. يا کلمة فرنگی «تلفن» را در باب فعلله بکار می برند، و در تلفن يتلفن صرف می کنند. و هزاران مثال ديگر. و به اين رويکرد اصطلاحا «نحت» می گويند.

زبان فارسی اما فاقد اين ويژگی است. و چون از دسته زبان های هند و اروپايي است اين خصلت را بر نمی تابد. نويسنده از ديرباز مايل بود اين سياق را در شعر فارسی بيازمايد، و چون اشعاری از مرحوم طرزی افشار شاعر عصر صفوی بر اين نمط يافت، رغبت بيشتر کرد، و قصيده زير بر اين سياق است:

دوشينه من از خواب پريدم

دوشينه به يکباره من از خواب پريدم

از تخت بپـــــــــاييدم[1] و آرام خزيدم

تا آن که نخسبم دگر و هيچ نچرتــم

دوشيدم[2] و چاييدم[3] و يک قهوه دميدم

در خلوت شب جلوت افکار تجلّــيد

تا يکسره در طيف خيالات خليــــدم

انگار که از قيد مکان ها شـــدم آزاد

يا آن که به ژرفای زمان ها سفريــدم

در ذهن تماشيدم دوران جــــــــوانی

از خاطرة کودکی خود عـــــــجبيدم

گويا که نشستم به تماشای همه عـمر

يا زمزمة گردش ايام شــــــــــــــنيدم

از اوّل بچّيدن و از دورة خــــــــردی

کز فرق سرم تا نوک پا نيم وجبــيدم

از لذّت دنيای طفولت گسلــــــــيدم

از شيطنت و بازی مستانه رهيــــــــدم

ازگرگی وقايم موشک وازپل وچفته

از ترتری و بازی هف سنگ بــــريدم

روزی پدرم سخت در آغوش فشــردم

نازيد مرا چندی و می داد نــــــويدم

می گفت که بايست بدرسی و بمـشقی

تا آن که کنی پيش خدا روی سپيدم

من حضرت ختمی را در خواب بديدم

من دست تو در دست شريفش بهليدم

دستم بگرفت او و مرا برد به مکـــــتب

تا شيخ بياموزدمی علم مفــــــــــــيدم

در حلقة جمعی پسر پر شر و پر شـــور

ترسان و هراسان وسط جمع چپــــيدم

هرگز نفراموشم آن روز نخـــــــــستين

چون جوجه بلرزيدم ويک گوشه خميدم

ملا پسری را به فلک بست حـــــــسابی

او هی فلکيدی و من از ترس تکـــــيدم

کم کم شدم آرام وبه همراهی آن شيخ

چندی سور از آخر قرآن حفظـــــــيدم

گه جزوة «پنجلحم»[4] وگه «عمّ» می آموخت

تا سبک هجی کردن قرآن بلديــــــدم

کشتم خودم آن دوره به تکرار و به اصرار

تا «ب دو زبر بنّ و دو زير بنّ زبريــدم[5]

يک چند بمشقيدم و و از ابجد و هــــوّز

حطّی کلمن سعفص و ثخّذ ضظغـيدم[6]

آن شش که مغايب بود آن را سه مذکّر

بعدش سه مؤنّث همه را می صرفــيدم

اعشوشب را هر شب و استصبح را صبح

يک ضرب ضربنا ضربوا می ضربيدم

بذری که بپاشيدمش آن روز به مکتـب

سرتاسر عمر از ثمرش می درويــــدم

از نوچه نهالی که در آن برهه بکشــتم

ميويدم و از بار و برش می ثـــمريدم

القصه: به لطف پدر و همّت اســــــتاد

رفتم به دبستان و در آن جا دبســيدم[7]

بار دگر از وحشت آن روز نخســـتين

فی الفور فراريدم و از جای پريــــدم

از ترس مدير خپل و ترکة نمـــــناک

بگريختم و ناله و فرياد کشــــــــــيدم

هر بار که در گوش کسی می شتلقّيد

چون مرده کف مغسله من می سکتيدم

از ياد نبردم که يکی طفلک معــصوم

در زير کتک داد همی زد: غلطــــيدم

او بس که بزد ضجّه تريد[8] عاقبت کار

من بس که زدم قهقهه گويی ترکــيدم

بيچاره همی مادرم آن روز به صــحرا

می گشت پی من که چنان برق دويدم

بگذشت سه روزی و من آرام شدم رام

گل کردم و دل از دل استاد قپـــــــيدم

چون غنچه شکفتيدم وچون مرغ پريدم

چون کبک خراميدم وچون چشمه جهيدم

ناظم به همه صبح مرا می بغليــــــــدم

تا در سر صف بر کف کرسی بنــــهيدم

تا می بتلاوم نفسی زآيـــــــــت قرآن

کس می نتلاويد بدان سان که تليـــدم

هم مدرسه رفتيدم و هم حوزة عــلمی

من مدرسه با حوزة علمی جمـــــــعيدم

هر درس که در نزد معلّم قرئيــــــــدم

درسيدم و مشقيدم و خوش خط کتبيدم

در مدرسه شيميدم و فيزيـــدم و آن گاه

يک چند رياضيدم و آخر ادبـــــــــيدم

در حوزه بصرفيدم و نحويدم و زان پس

يک چند بفقهيدم و آخر حکمـــــــيدم

در فهم معمّای اشارات و در اســـــــفار

شب تا به سحر گرد خودم می پلــــکيدم

در شهر صفاهان چو به دانشکـــده رفتم

دنيای نوی گشت در آفاق پــــــــــديدم

هرچند که صرفيدم و نحويدم و در کار

پيوسته تلاشيدم و در گل نتــــــــــــپيدم

هر چند بلاغيدم و از هر کـــــس ديگر

در درس بپيشيدم و واپـــــس نرميـــــدم

اما به مصاف سپه شاه دغـــــــــــل نيز

يک لحظه نياسودم و و هرگز نلمــــــيدم

در صحنة دانشگه و در کوی و خــيابان

تکبير زنان مشت بر آنــــان گرهيــــــدم

بر خويش حراميدم هر بوالهوســــــی را

بی باک به جان محنت هر رنج خـــريدم

چون سر به در هر کس و ناکس نخميدم

انگشت ندامت به دهانــــم نجـــــــويدم

در اوج جوانيم از اين سوی واز آن سوی

من دخترکان و زنکان را نچــــــريــــدم

من چشم به آغوش طبيعت بصــــــريدم

من گوش از آهنگ حقيقت نکــــــريدم

از تنبليم کشک نسابيدم و هــــــــرگز

سمّاق نميکيدم و آلوچــــــه نچـــــــيدم

همواره برم وقت طلا بود، از اين روی

هر لحظه در انديشة ســـرّی ســـــــپريدم

تا آن که خدا از کرم خود کرميــــدم

با همسرک فاضلــــــــکی ازدوجـــــيدم

اين جمع ثنايي بثلاثيد و رباعـــــــــيد

با مهديک و مريمـــــــکی کرد مـــزيدم

من مزّة شيرينی ايمان و تب عـــــــشق

در خلوت سلّول و سيه چال چــــــــشيدم

يک روز چنان سخت به زنجير زدنـدم

کز درد بپيچيدم و در خون بـــــــخــليدم

زندان همگی غرق شپش بود وسه ماهی

من غرق شپش در کف سلّول کــپيدم

گاهی به صفاهان و زمانی به خراســان

اينجا هلفيدم من و آنــجا هــــــچليدم

شه رفت و امام آمد و باطل به سر آمد

از چشمة فجرش بتراويد اميــــــــــدم

آزاد شدم از نفس قدس خـــــــمينـی

زان لحظه که انفاس خوشش روح دميدم

يک چند به دانشگه لبنان لـــــبن علم

نوشيدم و نوشـاندم تا خود لبــــــــنيدم

در بلدة بيروت بسی واحد لاهـــــــوت

درسيدم و دانشکده ای را علمــــــيدم

در «صور» بسوريدم و«صيدا» سمک ناب

صيديدم و در «بعلبکش» بعلبکــــيدم

در مشرق و در مغرب لبنان جبل و دشت

در کسب تجارب همه جا را سرکيدم

جمعی به هوس بازی وجمعی به صف جنگ

آن قدر شگفتيــدم کز عقل تهــــــيدم

در دشت جنوب و به جبل عامل لبــــــنان

بر خيل جوانان مــجاهد گرويــــــــدم

در جبهة شيران بلا ديده هــــــمان نور

ديدم که در اين جبهه به فيضش برسيدم

من در صف پيکار جوانان بسيـــــجی

اسطورة مردان خمينی همه ديـــــــــدم

ياران چه رهيدند سبکبال پريــــدنــد

من اين همه را ديدم و از خود خجليدم

آنان ملک مرگ در آغوش کـشيدند

چون شير که از سينة مادر بمکــــــيدم

*************

باری به کجا بودم وچون شد که چنين شد؟

افسار سخن از قلم خود گـــــــــسليدم

اين طيف خيال است که از مکتـــب ملا

از چوب فلک تا فلک يار کشيـــــدم؟

يا شوق وصال است؟ ندانم ز چه اين سان

کوچيدم از اينجا و به آنجا ســـــفريدم

خاقانی ! از اين لحظه بخاموش!که در صمت

سرّی بنهيده است که در حرف نــديدم

«اين را عيان است چه حاجت به بيان است؟»

وان را که نهان است نهان دار در اين دم

 

پيش گفتار

سرنوشت هر کس در کارگاه بزرگ طبيعت دفتري است که با ولادت او گشوده می شود، و دير يا زود يا با جسمش به خاک فراموشی سپرده می شود، يا در کتابخانه تمدن بشری به ثبت می رسد، تا ديگران از فراز و نشيب زندگيش عبرت آموزند، از بي ادبيش ادب بياموزند، يا به اسرار پيروزيش دست يابند، و نردبان ترقي خود کنند.

من نيز فترتي با خويش گلاويز شدم، و در ثبت و ضبط خاطرات روزگار ناقابل خود انديشه کردم. به دلم خطور کرد که دفتر عمرم را برای ديگران بگشايم و سفره دل را برای همگان بويژه فرزندان دلبندم مهدي و مريم و شاگردان پرنشاطم باز کنم، باشد که فرازهاي مثبت زندگيم مشعل راهشان گردد، و فرودهای تاريک لغزشهايم هشدار شبهای تارشان شود.

تلاش خواهم کرد در تداعی حوادث و خاطرات جانب اختصار را از کف ندهم. و بجای تحليلهای مستقل در قالب نوع گزارش، احساس خود را حوادث بيان کنم.

از آغاز بر اين نکته واقفم که نسل ما را با نسل نو اختلافات فراوان است.  و هرچند مختلفات را به عدد، انبوه تر از مشترکات می دانم، اما ارزش مشترکات را بيشتر می بينم.

در شيوة نگارش طبعاً سياقی اديبانه را دوست تر دارم، و کاربست نثر روان برايم تکلف است. اما در اين اوراق نثر روان را با استعمال ترکيباتی که فضای آن خاطرات را  تداعی کند مناسب تر يافتم.

اميدوارم فتح اين باب نه با وسوسه ای شيطاني که با الهامی ملکی آغاز و انجام يابد.

رب أدخلني مدخل صدق و أخرجني مخرج صدق واجعل لي من لدنک سلطانا نصيرا.

نسبم :

نگارندة اين دفتر : محمد فرزند کريم فرزند تقی فرزند کريم فرزند تقی فرزند کريم فرزند ابراهيم فرزند يوسف است. نام پدر بزرگم که در محله ماشاده رهنان اصفهان می زيست (با انتساب به جدش) تقی ابراهيم يوسفی بود. اما سرنوشت او را به استخدام ژاندارمری (آژداني) زمان رضا خان درآورد ، و به جهرم و فسا و شيراز منتقلش کرد، و آنجا نام خانوادگی خاقانی را به احترام شاعر پرآوازة ايران خاقانی شروانی برای خود برگزيد. او در منطقة فسای فارس همسرش ماهرخ و فرزند خردسالش کريم را به اين سو و آن سو و اين پاسگاه و آن پاسگاه با خود يدک می کشيد و با اشرار (و شايد اخيار) درگيری های نظامی فراوان داشت. سرانجام در پاسگاهی در شيراز با ضربه لگد اسبی در اسطبل اسبان ژاندارمری جان باخت.

مادرم :

مادرم معصومه ده بزرگی بود. اهل شيراز. براي ما آيينة گذشت بود و فداکاری. در حالی که پدر روحيه ای ارتشی داشت و سال به سال بچه هايش را نمی بوسيد و صبحها با يک بار شنيدن کلمه محمد که با حاء حطّي و به سان افسر گارد تشريفات تلفظ می کرد از رختخوابم بيرون می پريدم، مادرم اما تلاش می کرد اين کمبود محبت را جبران کند و در اين کار افراط می کرد. آرام از خواب بيدارم می کرد گاه به اندازه نيم ساعت، تا رنج از خواب پريدن های پدرانه را بزدايد.  او مرا در خانه ای در زاجان رهنان روی دو خشت به دنيا آورد. در کودکی به بيماری سختی دچار شدم و اميدی به زنده ماندنم نبود. و مادر مرا نزد حکيمی می برد در اصفهان به نام آقا حسن. حکيمی بود حاذق و مرا علاج کرد. يکبار طبابت کرده بود به دختری که از دل درد در شرف مرگ بود 4 ليتر روغن کرچک بخورانند. می گفتند با اين کار استفراغ کرد و قورباغه ای که هنگام نوشيدن آب وارد معده اش شده بود خارج شد. او برای طبابتش پول نمی گرفت. من ديدم که وقتی مريضها روی ميز کارش پول می گذاشتند به پول ها دست نمی زند و با تخته ای آنها را درون سطلی می ريزد تا به مستمندان دهد.

مادر هر روز صبح يک زرده تخم مرغ در گلويم می انداخت. او بود که گهگاه مرا به شهر می برد. اتوبوسهای شهر اصفهان سي شاهی (5/1 ريال) کرايه می گرفتند و تمام شهر را می گرداندند. اولين بار که اتوبوس واحد سوار شديم غر می زد که کرايه گران شده و به 2 ريال افزايش يافته است.

مادر سواد نداشت اما يک دنيا عطوفت بود. آزاد و بی تعلق به مال و منال دنيا. عمری با سختيها دست و پنجه نرم کرد و صبوری کرد. اواخر عمرش همواره آرزوی مرگ می کرد. آخرين بار که بيمارستان بردمش ناخواسته دست مرا بوسيد و گفت من ترا دعا می کنم و تو هم اجل مرا از خدا بخواه. فردای آن روز سبکبال به ديار باقی شتافت. در مراسم ترحيمش از وفور و ازدحام جمعيتی که به ما سرسلامتی می دادند همه ابراز شگفتی می کردند. در رثايش چنين سرودم :

پدرم :

پدرم کريم نام داشت. و هرچند اين نام اسم علم خدا نيست و بر بشر نيز اطلاق تواند شد، ترجيح می داد که عبد الکريم خطابش کنيم.

او خاطراتي از کودکی و جوانی اش برای من نقل می کرد. پشت يکی از عکس های قديمی اش نوشته بود:

به عکس عمر من اي عکس يادگاری باش

نشانه ای زمن و دورة جوانی باش

و از خودش می گفت که با ابراز ذکاوتش در ارتش شاه استخدام شد و با مختصر سوادی که از مکتب آموخته بود ابتدا به سرکارگری کارگران ساخت اسفالت و سپس به منشی گری گماشته شد، و با گرفتن مدرک 6 نظام اکابر تايپيست منطقة نظامی شيراز شد، و پس از طلاق دادن همسر اول شيرازی اش به دليل امتناع از زندگی با مادرش، اجاره نشين منزلی در دروازه اصفهان شيراز شد، و با دختر صاحبخانه ازدواج کرد، دختری که مادر من شد و نامش همدم ده بزرگی بود.

وی از آغاز جواني برخلاف پدرش و به دلايلی که بر من پوشيده ماند به فعاليتهای مذهبی گرايش فوق العاده ای يافت. در مناسبتهای مذهبی در مرکز هوانيروز اصفهان سخنرانی می کرد. متن سخنان تايپ شده او بايستی قبلا توسط مقامات اطلاعات ارتش شاه کنترل می شد. او تنها کسی که بود که در پادگان حاضر به تراشيدن ريش خود نبود و چندين بار کارش به اخراج کشيد، أما مقاومت کرد. روزگاری وصيت کرده بود که بخاطر 4 سال اول مرحله بلوغ برای او 4 سال نماز و رزوه قضا بجا بياورند اما خود به اين مهم همت گمارد و بار خويش بر دوش ما ننهاد.

مرحوم پدر 26 سال در ارتش ماند، و با درجه استوار يکمی استعفا کرد. و چون روح بلندش بي کاری را بر نمی تافت به رانندگی روی آورد. استوارهای هم قطارش را می ديد که گوشه قهوه خانه ها قليان می کشند و ليچار می گويند. گاهی در خط رهنان بجای کرايه استخوان قمار در دستش می گذاشتند، و آزارش می دادند، و او صبوری می کرد، و با من و فقط با من درد دل می کرد. آرزو می کرد که در حين انجام کار جان به جان آفرين تسليم کند. چندين سال بين شهرها و استانهای ايران به حمل بار مشغول بود. ومن که گهگاه از سر تفنن شاگرد اين شوفر مهربان بودم به ياد دارم که با عرق و جبين و کدّ يمين چگونه ساعتهای متمادی در جاده های پيچ طبيعت ايران چونان جاده های زندگی اش می خراميد و راه های طولانی را در می نورديد و با طبيعت خدا انس می گرفت و می باليد. هرگاه که خسته و کوفته به شهر يا روستايي می رسيد با لباس کار ژنده اش در مساجد بين راه زبان به سخن می گشود و با خطبه ای يا قرائت شعری يا نقل آيت و روايتی دل و جان مردمان را شگفت زده سرشار از اميد می کرد. وقتی روحانی مسجد از اين غريبه سخنور می پرسيد آقا شما چکاره ايد؟ با لبخندی می گفت: من فقط يک شوفرم. او هم از زندگی ساده و بي آلايشش لذت فراوان می برد و هم سر و سرّی با فرشته مرگ داشت. هرگاه کسالتي به او دست می داد و فشار خونش بالا می رفت، فرزندان و نوادگانش را به دور بالين خود جمع می کرد، رو به قبله دراز می کشيد و با لبخندی گرم به آنان وصيت می کرد.

او پس از طلاق دادن همسر اولش دو همسر ديگر اختيار کرد. با مادر من وقتی 9 سالش بود ازدواج کرد، و قبل از تولد من نيز با نامادريم را که قرار بود برای مرد ديگری کارسازی کند برای خود گرفت. و اين دو زن حکايتها داشتند از ناسازگاری، که نتيجه اش خانه بدوشی ما بود از اين سو به آن سو. وپدرم که بدون خواهر و برادری روزگار خود را در شيراز با غربت و تنهايي آزار دهنده ای گذرانده بود، با تکثير نسل و توليد هرچه بيشتر گوينده لا إله إلا الله به بخشی از نياز درونی خود پاسخ می گفت.

دست آورد اين دو ازدواج 12 فرزند بود که يکی تلف شد، و مابقی ماندند و زيستند. در بين کشاکش دائم دو خانوار من وضع ويژه ای داشتم . همواره با برادران و خواهران نا تنی ام و حتی با نامادری ام رابطه ای گرم داشتم. و بازی های کودکانه خود را با محمود و احمد تقسيم می کردم. برادر ناتنی کوچکی نيز داشتم علی نام که به شهادت رسيدو از او سخن خواهم راند.

باری، پدر پس از عمری کار در ارتش شاه پس از پيروزی انقلاب به سپاه پيوست و  در سپاه و بسيج خدمت کرد. مدتی که رئيس بنياد شهيد لردگان استان چهار محال شد، با شوقی زايد الوصف برای فرزندان شهيدان پدری می کرد، و در پشت کوه های ستبر زاگرس ساعتها با قاطر راه می پيمود تا به خانواده شهيدی در ايلات و عشاير سرکشی کند و کمک نمايد . روزی مرا به روستاهای خفر و خينه در سينه سخت قله کوه دنا دعوت کرد تا سخنرانی کنم. و ما با پيرمردی راهي را طی کرديم که او همواره می رفت و به سختی آن نديده بودم.

حکايت من و پدر :

پدر مرا بسيار گرامی می داشت. هر بار که وقت نماز می شد امر می فرمود تا جلو بايستم و به من اقتدا کند. او ملاک امامت را علم و فضيلت می دانست و مرا اعلم از خود می پنداشت. واين تنها دستور پدر بود که هيچگاه اطاعت نکردم و آرزوی يکبار اقتدا به من بر دلش ماند.

من نيز بسيار دوستش داشتم. با افتخار کفش هايش را جفت می کردم. آفتابه اش را آماده می کردم. بچه که بودم صبح های جمعه کله سحر مرا بيدار می کرد و به حمام می برد.  و من از بس بيدار شدن از خواب برايم سخت بود حتی در مسير برگشت از حمامی با اين مشخصات در راه چرت می زدم.

پدر مرا با مسجد و منبر آشنا کرد. به تشويق او از بدو کودکی در مساجد اقامه می گفتم . دفتری مخصوص داشتم که هر بار اقامه را برای دريافت 2 ريال علامت می زدم. سرجمع اين علامتها 60 تومان پول شد و مبلغ هنگفتی بود و دريغ نکرد.

پدر به تدريج پا به سن گذاشت و قامت رشيدش خميده شد، از صلابت آن قد سرو مانند و صدايي با قوت يک استوار ارتش ديگر خبری نبود. با صدايي نرم ما را به اسلام و انقلاب و خط  امام و نماز اول وقت تشويق می کرد. افسوس که در لحظه احتضارش در لبنان بودم. روزی که يکی از دوستان صاعت 7 صبح تماس گرفت و خبر ارتحال او را بمن داد در حال تدريس درس فلسفه به يک دانشجوی لبنانی بودم . کلاس را پس از شنيدن خبر ادامه دادم و سپس خبر را به او گفتم. خونسردی و تحمل من برايش نامفهوم بود. ولی من می دانستم آمادگی پدر را برای اين سفر  و پرواز او را به عالم ملکوت. روحش شاد باد. و من در رثايش چنين سرودم:

پدرم! هجر تو بگسست بسی بنـــيادم

سنگ بگريست از اين ضجه که من سردادم

ديده از هجر رخت گرچه بسی می بارد

دلم از وصل تو می بارد و زين دلشـــادم

نغمة نيمه شبت زمزمة قــــــرآن بود

از میِ ساغر تو مســـــت خراب آبادم

طاق ابروی تو بد بر سر ما ســاية مهر

پدرم! چهرة ماهـــــــت نرواد از يادم

در لوای تو شدم همچو نگين عـــزّت

زانکه در حلقة مستان سر ذلّت ســــادم

در سراپردة محراب تو تکبـــــير زدم

سر به سجّادة تســــــليم و رضا بنهادم

جز به رعنا صنم ميکده سر خم نکنــم

من که پشت قد ســـروت به نماز استادم

ای کريم! از تو مدد خواهم و از ربّ کريم

تا کند از تب و تاب دو جهــــــان آزادم

بهمن 1374

به همه فرزندان خود عشق و ارادت می ورزيد اما برای من حسابی جدا باز کرده بود. می گفت زير قبه طلايي سالار شهيدان در کربلا آنجا که دعای خود را مستجاب می دانست برای من دعا کرده است که با جهاد و اجتهاد در خدمت اسلام باشم و به اجتهاد در دين نايل آيم.

او اين احساس ويژه را در مورد من بيشتر مرهون خوابي بود که برايم ديده بود، رؤيايي غريب که در طول عمر بر رابطة من و او سايه افکند: ألم تر إلی ربک کيف مدّ ظلّ؟ سايه ای که من نيز همچنان زير چترش نفس می کشم و روزگار می گذرانم. نيمه شب جمعه ای را مادرم به ياد می آورد که چگونه پدر از خواب پريده و ساعتها گريسته است، او به رغم اصرار مادرم از رؤيای خويش با وی سخن نگفت تا اول آنرا به تعبير واقعيش برساند. به عادت ساليانی چند آن روز جمعه نيز در محله گورتان اصفهان نماز جمعه را به امامت فيلسوف عارف و متکلم نامی دوران ما مرحوم آيت الله ارباب بجای آورد و سپس با او خلوت کرد و وگفتش که پسری دارم خرد سال و با وی پشت سر پيامبر نماز خوانديم. پس از نماز پسر را جلو بردم و دستش را در دست پيامبر گذاردم و خواستم در حقش دعا کند. حضرت نيز دست نوازشی بر سر او کشيد، و دعايش کرد. مرحوم ارباب بی درنگ پرسيد: نام اين پسر محمد است؟ و پدر با شگفتی پاسخ مثبت داد. او گفت اين پسر متعلق به تو نيست. بلکه از آن پيامبر و در خدمت اسلام خواهد بود. به او توجه کن اما به حال خويش رهايش کن تا خود راهش را بيابد.

اينچنين بود که پدر مرا گونه ای ديگر می نگريست، و محبت می ورزيد. سفارشم می کرد که کمتر با بچه های هم سنم بازی کنم. بيشترين آرزويم داشتن يک سه چرخه و بعدا يک دوچرخه بود، که تا سال دوم دبيرستان از آن محروم ماندم.

برادر شهيدم :

برادری داشتم علی نام. ساده بود و مهربان. هميشه لبخندی مليح بر لب داشت. مرغ عشقی بود که خيلی زود پر کشيد و سبکبال به عالم بالا سفر کرد. علی 6 کلاس درس خواند و در 15 سالگی در جنگ ايران و عراق به جبهه رفت. چون سنش قانونی نبود نمی بردندش، اما شنيدم با دستکاری در کپی شناسنامه اش بالأخره خود را به بسيج محل تحميل کرد و با جسمی بغايت کوچک اما روحی بغايت بزرگ عازم جبهه شد. آخرين بار که به مرخصی آمد برای زيارت مزار شهيدان با يکی از اقوام به تکيه شهدای رهنان رفته بود. عجيب آن که بيست متری مانده به اولين رديف قبور شهيدان روی زمين نشسته بود ، وبا انگتش روی خاک مستطيلی رسم کرده و روی آن نوشته بود: قبر شهيد علی خاقانی. و جالب اين که رفت و شهيد شد و جنازه اش مدتی در جبهه ماند و وقتی پيدا شد و برش گرداندند که دو سه رديف به قبور شهدا اضافه شده بود و دقيقا به همان جا رسيده بود که آن مستطيل را کشيده بود. زير همان مستطيل در زير خاک آرميد. او در عمليات محرم در رودخانه دويرج غرق شد. و پيکرش مدتی در آب ماند. همراه با جنازه اش وصيت نامه اش را آوردند که با تيتر : وصيتنامه شهيد علی خاقانی آن را شروع کرده بود. او شهادت را بو کشيده بود. در وصيتنامه اش آرزو کرده بود در محرم بميرد: خدايا کن نصيبم در محرم که همچون عون و هم جعفر بميرم. در ماه محرم نمرد . اما در عملياتی به شهادت رسيد که نام آنرا بعد از نوشتن وصيتنامه او محرم گذاشتند. در جيبش همراه با وصيتنامه دفتر کوچک خاطراتش را يافتيم که 40 برگ بود. او تا صفحه هفتم مطالبی نوشته بود. اما در صفحه هشتم يک ضربدر بزرگ کشيده بود و روی آن با خط درشت نوشته بود: پايان!

و پدر، از يازده فرزندی که از همسر دوم و سومش يافت علی کوچک دوست داشتنی را به راه خدا تقديم کرد. در لحظه دفنش از صبر و اميد برای مردمان سخن گفت و خم به ابرو نياورد.

 

خاطرات کودکی :

تداعی خاطرات کودکی برای همه لذت بخش است. عصمتی به زلالی آب وصفايي به لطافت برف. ساده و بي آلايش. گاه به آسمان چشم می دوختم و در بلندای آن شناور می شدم . به دود ممتد هواپيما های جت زل می زدم تا بفمم مسافران کجا نشسته اند! چون خود هواپيما را خيلی کوچک می ديدم گمان داشتم که مسافران بر آن نوار سفيد رنگ (که نمی دانستم دود آن است) سوار شده اند. اما انتهای آن نوار که در هوا پخش می شد مرا در گرداب حيرت های کودکانه ام فروتر می برد. ومن که به پاسخ برخی از  پرسشهای بی پايانم از طريق پدر و مادرم دست نيافته بودم از آغاز کودکی عادت کردم که در خودم فرو روم و تنها از خودم و خدايي که در درونم بود بپرسم. از آن زمان تا کنون دنيای درونم هميشه از دنيای بيرونم شلوغ تر بوده است. و اين درونگرايي برايم ارمغان های فراوان داشت بعضی خوب و برخی بد. از بدی هايش ضعف مفرطم در تعامل با ديگران بود و ناتوانی در يافتن دوستان صميمی. در مجموع دوره دبستان و دبيرستان يکی دو رفيق نيم بند بيشتر نداشتم. بعدها در جلسه ای در بسيج در ميان جمعی از بزرگتر ها از من خواسته شد سخنی بگويم. نيمه جمله سوم بود که ديگر هيچ چيز به يادم نيامد. دهانم از سخن باز ماند و دهان حاضران نيز از مشاهدة اين وضع باز ماند. تلاش فراوان کردم حد اقل آن جمله را تمام کنم. اما صفحة ذهنم سفيد سفيد بود و دنيا در برم  تار تار، که رئيس جلسه به کمکم شتافت و منظورم را از زبان خويش بيان کرد. اين نقيصه تا اوايل حرفه معلمی باقی ماند و بعد چنان شد که در هر جمعی سخن می گفتم به تلافی آن ضعف سابق همگان را آماج رگبار سخنان خود می کردم. و  به قول همسرم شنوندگان را بمباران می کردم. و هنوز اين افراط پس از آن تفريط به اعتدال کامل نرسيده است.

در کوچه ما مشهدی حسين نامی بود مشهور به حسين کتی. گله دار بود وسگی داشت به هيکل يک شير نر و به مخوفی گرگ. باعث وحشت همگان بود. شبها که روی بشت بام خانه صاحبش رژه می رفت و پارس می کرد بند دلم پاره می شد. هر وقت از ترس به خود می لرزيدم زير کرسی باريک می شدم و می گشتم تا نوک شصت پايم را به پای پدرم بچسبانم و آنوقت بود که آرام می گرفتم.

شهر من : رهنان

شهر من رهنان بود. در 6 کيلومتری اصفهان. الآن بخشی از شهر اصفهان است. اما آن روزها دنيايی بود بسته. کشوری برای خود با سه اقليم رقيب سه محله اصلی: زاجان و ماشاده و طاحونه. در دنيای کودکی ام همچون سه امپراطوری بود چون روسيه با تزاری هايش و روم با سزارهايش و چين با خاقان هايش. و رهنان کدخدايي داشت به نام محمد علی پابريده. دو پايش قطع شده بود و با صندلی چرخ دار ميان مردم می آمد. در دسته های سينه زنی و زنجير زنی که روزهای عاشورا راه می انداختيم و از 25 گذر رد می شديم در يکی از گذرها که خانه کدخدا پا بريده بود محکمتر زنجير می زديم. بالاخره کدخدای محل بود و ولی نعمت. البته بعد از زدن يک زنجير جانانه که گرده ما را به خون می کشيد آبگوشت چربی در خانه کدخدا نوش جان می کرديم. دسته های سينه زنی و زنجير زنی شکوه خاصی داشت . حتی معدود افرادی که بجای تمبان شلوار می پوشيدند با تمبان دويت که گشاد بود و چرخ می خورد و دور طرف می پيچيد در صف دسته قرار می گرفتند. و دم کش دسته آنها را مرتب می کرد. بعدها که بزرگتر شدم منهم يکی دو بار دم کشی کردم. گذر آخر مسجد بزرگ بود که بايد سنگ تمام می گذاشتيم. اينجا در حضور يک کدخدای مدرن اجرای فن می کرديم که شهردار رهنان بود. او با يک کراوات عجق وجق روی تنها صندلی آن مجلس می نشست و از پشت عينک دودی اش با ژستی همچون باورن اتو ادوارد لئوپولد پرنس دو بيسمارک پادشاه اتريش به عزاداری ما رونق می داد. و ما هر چه محکم تر با آن زنجير سنگين بر دوش خسته خود می کوفتيم کمتر اشکی از پشت آن عينکهای دودی روانه می ديديم.. در هر گذر زنجير می زديم و يک چای داغ می خورديم. 25 چای در 25 گذر. و هر گذری نماد تشخص و هويت و اصالت آن محله يا آن کوچه بود. البته در پشت اين منيت ها بدون شک عشق حسين بود که در جسم و جان ما ريشه می کرد. قمه زدن هم حکايتی مخصوص به خود داشت. شايد نوعی توحش بود از ديد ديگران. اما شايد هم ديدن خونی که می جهيد و بر کفنهای سفيد جويبار سرخ می کشاند و از خون حسين قصه ها می گفت مايه شهامت می شد برای انعقاد نطفة حرکتی که خون می طلبيد و جسارت طلب می کرد. گاهی در تقدم و تاخر حرکت دسته ها که بايد پشت سر هم گذرها را طی می کردند دعواها بپا می شد آغشته با اختلاف آنها سر تقسيم آب. اگر چه شيخ بهايي خدا بيامرز طرحی بی بديل برای تقسيم آب زاينده رود ميان همه زمينها و همه طاق ها کشيده بود که کما بيش اجرا می شد، اما گاهی سرطاق های قلدر به حق خويش بسنده نمی کردند. سرطاقهای سده آب طاقهای رهنان را بالا می کشيدند و آنوقت بود که سرطاقهای رهنان کميسيون ها می گرفتند و گلوگاه سده را که جاده کهندژ بود می بستند. و قمه ها بود که به کمرها بسته می شد. و گرزها که در هوا می چرخيد. لوطی های محل که رجز خوانی می کردند و نفس کش می طلبيدند. . يکبار يکی از بچه های محل که شکمش با چاقو پراه شده بود و روده هايش بيرون ريخته بود با دست خود روده هايش را جمع کرد و در کوچه ها می دويد تا او را به بيمارستان رساندند اين لشکر کشی ها بعدها در کشاکش انقلاب اختلافات محلی را با سياست در آميخت. روزی که طبق معمول سنواتی در دسته زنجير زن زاجان به طاحونه رفتيم چون تصنيفهای مرسوم چند صد ساله را کنار گذاشته بوديم و با خواندن اشعار انقلابی و دعوت مردم به بيدار شدن از خواب خرگوشی به نظر پيشکوستان طاحونه بدعتی نابخشودنی در دين گذاشته بوديم بخصوص که عکس دکتر شريعتی را پيشاپيش دسته با خود می برديم. گذاشتند به کوچه ای تنگ برسيم و پاره آجر ها و شفته ها بود که ناگاه از پشت بامها بر سر ما باريدن گرفت. بعد هم جنگ هوايي به جنگ زمينی تبديل شد و سواره نظام و پياده نظام چماق بدست دسته مارا لت و پار کرد. نصيب من مفتول آهنی سنگينی بود که کمرم را شيت کرد. البته کمک جوانان انقلابی طاحونه ما را از مهلکه نجات داد.

در رهنان هم مثل بعضی جاهای ديگر برخی ها «روضة عمر» می گرفتند. دوره حکومت شاه دست های خبيث که قصد ايجاد تنفر بين جامعه اسلامی داشتند فراوان بودند. الغرض، در يکی از اين برنامه ها که در سالروز قتل عمر تعزيه های برپا می شد، در مسجد درودگری رهنان که حوض بزرگی پر از آب در وسط آن بود، فردی در نقش امام علی(ع) در حال رجزخوانی بود. او قصد داشت دری چوبی را که نماد در قلعة خيبر بود سر دست خود بلند کند. روی لبه حوض ايستاد و در را با ضرب و زور سر دست بلند کرد. بيچاره پايش سر خورد و داخل حوض افتاد و در هم روی او افتاد. ولوله ای در مردم افتاد که نگو و نپرس. همه از ته دل می خنديدند. چند لحظه بعد که از زير آب و زير آن در درش آوردند بلند شد و خطاب به فرزندش که غفور نام داشت داد کشيد و گفت: غفوری! ريشه کنده! نگفتم اين در طويله سنگين است من پسش ور نمی آم؟ !

قلدری در رهنان داشتيم که به نام «پهلوان» مشهور بود. با کفتر بازی روزگار می گذراند. او کبوترهای خود را با خوراندن شاهدانه که در شيرة خرما می خيساند معتاد می کرد و می فروخت. کبوتر فروخته شده دوباره به خانة او بر می گشت. و بار ديگر فروخته می شد. به من می گفت برخی کبوترها را بيش از ده بار فروخته ام.

رهنانی ها عادت داشتند برای هر کسی در محل لقبی بتراشند: رحيم شورتی، حسين ليلوی، احمد قارای، حسن مايجون، عباس کربوره، رضا تی تی بخای از مشاهير محل بودند.

يکی از حمام های معرف رهنان حمام بزرگ بود. می گفتند”

حيف از مسجد که در سمنان بود

حيف از آن حمام که در رهنان بود.

اهالی معتقد بودند اين همان حمامی بوده است که با مهندسی مرحوم شيخ بهايي با يک شمع آبش گرم می شده. افسانه ای هم حکايت می کردند از گنج زير يکی از ستون هايش که سازنده آن برای بازسازی حمام دفن کرده بوده ولی ماری بزرگ روی آن خوابيده و باعث فرار دزدهايي شده که قصد استخراج آن گنج را داشته اند. محله ما زاجان رهنان بود. حمامی داشت، که امروز به عنوان اثر ملی به ثبت رسيده است تا 8 صبح مردانه بود و بعدش زنانه. آنروز رابه ياد دارم که با مادرم در حمام بودم و چون عروسی را به حمام آورده بودند بين افراد قويت پخش کردند. عروس تنها زنی بود که با شورت آمده بود. بقيه لنگ می بستند. زن اوستا حمام به مادرم گفت اين پسر را ديگر نمی پذيريم. بعد از آن با پدرم حمام می رفتم. لنگ می پوشيديم و در خزينه بزرگ حمام شنا می کرديم .من دو دستی به لنگ پدرم می چسبيدم و دست و پا می زدم . بارها شد که مثل ساير بچه ها در خزينه ای انباشته از مردم ادرار کردم. چه بايد می کردم؟ خزينه گود بود و ترسناک! و خزينه روی تون حمام بود. و  تون تنور گدازان حمام بود. دو گاو آهن بزرگ و تنومند در يک سراشيبی 50 درجه دلو بزرگ آب را از چاه حمام بالا می کشيدند تا به منبع آب ريخته شود و با تون حمام گرم شود. در حمام هر کس دو لنگ می گرفت و به بالا و پايين می بست و بعد از شنايي در خزينه می نشست تا به نوبت دلاک به جانش بيفتد و بخواباند و پس و پيشش را کيسه کشد. مشت و مال هم لذت فراوان داشت. با شگرد وآداب خاصی انجام می شد. و خستگی از تن افراد بيرون می کرد و دنيايي از نشاط می آفريد. بزرگترها هم قبل از زدن صابون با کيسه ای که پف می کرد به تاريکخانه ای می رفتند و با کشيدن واجبی خود را تميز می کردند. ولی رفتن به اين قسمت يا ديدن تون حمام برای بچه ها غير ممکن  بود. آخر اين قسمت ها جن داشت و خطرناک بود. وقتی بزرگتر شديم يکبار با دوستم که کليد حمام را از دائيش گرفته بود تنها به حمام رفتيم و با ترس ولرز فراوان دنبال جن گشتيم ولی جز صدها سوسک مخوف که به سوسک حمامی مشهور بود چيزی نيافتيم. در محل زاجان مسجد زاجان را داشتيم با يک شبستان تاريک و نمور. معمولا از آن استفاده نمی شد. يکبار اکبری آقا که خادم مسجد بود از گرمای تابستان به خلوت خنک شبستان مسجد پناه برد و يک بعد از ظهر در آنجا خوابيد. بيچاره هر وقت از خواب بيدار می شد و می ديد هوا تاريک است فکر می کرد شب است و دوباره می خوابيد. به همين نام و نشان 3 روز و سه شب پشت سر هم آن جا خوابيده بود و خانواده و اهل محل دنبالش می گشتند و کلانتری ها و بيمارستان های اصفهان را زير و رو می کردند.   

[1] پايين آمدم

[2] دوش گرفتم

[3] چای نوشيدم

[4] جزوه ای آموزشی در مکتبخانه شامل پنج سوره که با الحمد شروع می شد.

[5] از بر کردم

[6] ثخذ ضظغ را ياد گرفتم، اين کلمات مجموع حروف عربی برای حساب جمّل است.

[7] دبستانی شدم.

[8] خودش را تر کرد.

 

۶ دیدگاه برای “زندگی نامه بخش اوّل: دوران كودكي”

  • محسن گفت:

    سلام آقای دکتر امیدوارم حالتون خوب باشه
    بنده دانشجوی ارشد هستم تا زمانی که زندگی نامه شما را به صورت کامل نخوانده بودم دیدگاهم به عنوان دانشجوی ادبیات عرب نسبت به این رشته مملو از ناامیدی های فراوان بود با وجود آنکه با یک علاقه و اشتیاق فراوان این رشته را نتخاب کرده بودم ولی هر روز مورد عتاب کسانی قرار میگرفتم که چرا دست به انتخاب رشته ای زده ای که شاید آینده ای که برای خود متصور شده ای ندارد. بعد از اتمام مطالعه زندگی نامه یتان متوجه آن شدم یک دهم از زحماتی که شما برای تحصیل علم در این رشته کشیده اید ما متحمل نشده ایم. شما نور امید را در دل ما زنده کردید….
    امیدوارم ما هم بتوانیم همچون شما دین خود را نسبت به این علم ادا کنیم. یا علی

    • مدیر سایت مدیر سایت گفت:

      برادر محسن عزیز
      با سلام و تشکر از لطفتان. بنده هم از هامش پر مهر شما قوت گرفتم و بیشتر به کار ناقابلم امیدوار شدم.
      پایدار باشید.

  • سهیلا بزرگی گفت:

    به نام دوست، خدای مهربانی که همه داراییم از اوست
    استاد محترم و بزرگوار، عرض سلام و ادب و احترام منو بپذیرید
    بسیار شادمان شدم که فرصتی فراهم شد تا زندگینامه مسرت بخش شما رو بخونم
    اینو لطف خدا میدونم و از احساس و شناخت بسیار مثبتی که از همان آغازین دیدار به شما داشتم به خودم می بالم.
    گرچه سعادت شاگردی در محضرتون رو نداشتم اما خوشحالم که لابلای همین چند سطر تونستم اونچه رو که باید، از شما یاد بگیرم.

  • سهیلا بزرگی گفت:

    سپاسگزار میشم که واسطه فیض و رحمت خداوند بشید و ما رو هم مشمول دعای خیر کنید
    زنده و پایا باشید.

ارسال دیدگاه

*