استادان به ياد ماندنی من :

اولين استاد محبوبم پدرم بود. دانستنی هايي ساده اما بغايت ارزشمند به من آموخت. جسم و جان مرا در زلال قرآن و کوثر اسلام شستشو داد. در پنج سالگی مرا به مکتب برد و با قرآن مأنوس کرد.

پس از او ملا عبد الرحيم مجتبايي که تلاوت قرآن را به من آموخت. آنطور مرا می نگريست که انگار مرا در 40 سالگی ام می بيند. پدرم را در مراقبت روحی و اخلاقی من بارها تشويق کرد.

پس از او ملا علی نوربخشان بود. او به من زبان عربی را آموخت. کاری کرد که در کودکی صرف و نحو و بلاغت عربی را استنشاق کنم يا جرعه جرعه در کام برم و بنوشم.

پس از او آقای يوسفی معلم کلاس دوم دبستانم بود. مهربان و دوست داشتنی. در برابر مدير و ناظم و معلم و صدها جفت چشمان دانش آموزان مرا بلند می کرد و چون فرزند خردسالش به بالا می انداخت و می گفتم اطمينان دارم که اين بچه کسی خواهد شد.

پس از او آقای علايي دبير املا و انشاء و دينی سيکل دو دبيرستان شبانه هراتی بود. کلاس که می آمد از دست همکلاسی هايم که اکثرا از کادر بي فرهنگ ارتش شاه بودند يا کارمندان نگون بخت اداری بودند که به هوای کسب لقمه نانی بيشتر به اکراه درسی می شنيدند و می خواندند دلش به تنگ می آمد. اما با من سر و سرّی داشت. هميشه می گفت از حضور اين بچه در کلاس خستگی ام برطرف می شود.

پس از او مرحوم استاد دکتر رضا هاديزاده مدير گروه عربی و رئيس دانشکده زبانهای خارجی دانشگاه اصفهان بود. قبل و بعد از انقلاب شاگردش بودم. به من علاقه ای وافر داشت. گاهی مرا دعوت می کرد تا برای او يکی ديگر از استادان گروه جريانات سياسی کشور و شهر اصفهان و دانشگاه را تحليل کنم. در قضايای استخدام من در گروه کمک فراوان کرد. هميشه مرا «خاقانی» صدا می زد، حتی بعد از آن که در گروه استخدام شدم و همکار او بودم. اما يکبار به من گفت «محمد!» در دفترم با تو کار دارم. از به صدا زدن نام کوچکم احساس عجيبی به من دست داد. فهميدم بايد منتظر خبر غير مترقبه ای باشم. به اتاقش رفتم. من خيلی دل واپس بودم و او کاملا آرام. شروع کرد يکی يکی کشو های ميزش را باز کند و محتويات و پرونده های هر ميز را برای من توضيح می داد. مبهوت بودم که چرا چنين می کند؟ آخر دست گفت: محمد! من دو بار اين اواخر قلبم تير کشيده است. فرصت زيادی ندارم. بار سوم که تير بکشد کارم تمام است. تو جانشين منی. نامه ای به دکتر رزمجو رئيس دانشگاه نوشته ام و ترا برای رياست دانشکده زبانهای خارجی معرفی کرده ام. او می گفت و من آرام آرام گريه می کردم. هفته بعد در جلسه شورای انتشارات دانشگاه قلبش تير کشيد و جان به جان افرين تسليم کرد.

پس از او آقای دکتر حريرچی استاد برجسته زبان عربی کشور بود. در دانشگاه تربيت مدرس و دانشگاه تهران با او دروسی گرفتم. اولين بار که سخنان مرا به زبان عربی شنيد قسم می خورد که در يک کشور عربی بزرگ شده ام. و من به گفتم : أنا من سرة اصفهان: من از ناف اصفهان آمده ام. مرا دوست می داشت و محبت می فرمود. او نمونه تلاشی بي وقفه و حرکتی خستگی ناپذير بود. در سفری که در لبنان وسوريه در معيت ايشان بودم و در هتل شبها در يک اتاق بوديم. هر شب ساعت 2 يا 3 بامداد از خواب بيدار می شد، کنار تخت من می نشست، و مرا که غرق خواب بودم تکان می داد و بيدار می کرد، و هرچه التماس می کردم که استاد عزيز بگذار بخوابيم الآن نيمه شب است، گوشش بدهکار نبود. می گفت آقای دکتر خاقاني! اگر گروه های عربی کشور بخواهند وضع خود را اصلاح کنند بايد چنين و چنان کنند! در کريدور دانشکده ها که راه می رفت هيچکس به او نمی رسيد. قبل از اين که وارد کلاس بشود از وسط کريدور شروع می کرد به شعر خواندن، و قبل از ورود يکی دو بيت خوانده بود. يک ماه قبل که او را در تهران زيارت کردم گفت خاقانی ديدی آخرش موندگار شدم؟ بله او در برنامه «چهره های ماندگار» معرفی شده بود.

پس از او دکتر سيد علی موسوی بهبهانی استاد دانشگاه تهران بود. او مدتی در درس فلسفه شاگرد حضرت امام روحی فداه بود. و قبل از انقلاب فلسفه حرکت جوهری ملاصدرا را 3 سال در دانشگاه آمستردام هلند تدريس کرده بود. مسؤوليت راهنمايي رساله کارشناسی ارشد مرا با اين شرط پذيرفت که آکنده از جسارت علمی باشم. و علاوه بر سخن ديگران حرف خودم را بزنم. وقتی گفتم جرأت نفی آراء استوانه هايي چون بوعلی سينا و خواجه نصير و سکاکی و خطيب قزوينی و امام خمينی را ندارم رو ترش کرد و مرا از دفتر کارش بيرون کرد. عاقبت طعم گستاخی علمی را به من چشاند. ونتيجه آن شد که در تدوين رساله کارشناسی ارشد ابتکاری بخرج دادم، و علاوه بر فهرستهای مشهور ساير رساله ها فهرستی با عنوان : «فهرست نظريات شخصي» نگاشتم تا بگويم کجاها نظر همه استادان صرف و نحو و بلاغت و فقه و اصول را در مورد جمله های خبری و انشائی نپذيرفته ام. و حتی نظر مبارک امام راحل را در باب تطبيق اصل هوهويت تصديقيه بر قضايای حمليه ای که خبرشان جار و مجرور باشد مخدوش دانسته ام.

پس از او دکتر سيد جعفر شهيدی بود. خردمندی با پشتوانه ای عظيم از علم و ادب و اسرار کلام عرب. در درس همواره به آيات قرآن استشهاد می کرد. گاه هم يادش به سنت پسنديده اش می افتاد، و از دانشجويان دوره دکتری عربی و فارسی که مشترکا در کلاسش حاضر می شدند می پرسيد کدام يک امروز 50 آيه از قرآن نخوانده ايد. هرکس نخوانده بود بايد از کلاس بيرون می رفت. می گفت مجتهد در فقه نيستم اما در مورد کلاس خودم فتوا می دهم هر کس صبح 50 آيه قرآن نخوانده باشد شرکت در کلاس من برايش حرام است. از نحوه امتحانش خبر نداشتيم و اندکی هراسان بوديم. اما با دو نفر از دوستان دکتری عربی که در دفترش برای امتحان حاضر شديم به هر کدام ورقه ای داد و خواست نمره ای را که به نظر خود استحقاق داريم قبل از شروع امتحان بنويسيم. من و يک نفر ديگر نمره 17 نوشتيم و سومی 19 . و او بدون اخذ امتحان برای هر سه ما نمره 17 گزارش کرد.

علاوه بر اين ها از محضر استادان گرانقدر آية الله جوادی آملی در درس اسفار ملا صدرا، و آية الله حسن زاده آملی در درس اشارات و تنبيهات ابو علی سينا، و آيه الله محمد حسين فضل الله در بيروت در درس خارج فقه باب قضا بهره های فراوان بردم. درودهای خالصانه ام نثار همه آن عزيزان باد.

 

تأسيس دانشگاه رسول اکرم (ص) لبنان :

در سال 1373 پس از تصميم آقای هاشمی رفسنجانی و آقای دکتر ولايتی وزير خارجه وقت ايران برای تقويت وضعيت علمی دانشجويان شيعة لبنان بويژه جوانان حزب الله قرار شد دانشگاهی در آن کشور زير نظر جمهوری اسلامی ايران تأسيس شود. علی رغم تلاش مسؤولان دانشگاه تهران اين مهم به دلايل سياسی و نفی تصدی رسمی دولت به دانشگاه آزاد اسلامی واگذار شد. آقای دکتر جاسبی با رضايتمندی از کار من در واحد خمينی شهر و تخصصم در زبان و ادبيات عربی، مرا همراه با هيأتی متشکل از دکتر حريرچی مدير گروه عربی دانشگاه تهران، دکتر مادرشاهی مديرکل روابط بين الملل دانشگاه و دکتر يحيوی معاون پزشکی دانشگاه در يک سفر 7 روزه برای بررسی شرايط تأسيس واحد به لبنان فرستاد. در اين سفر با مذاکره با سفرای ايران در لبنان و سوريه محل استقرار اوليه واحد تعيين شد. و از مهر 73 من و خانواده ام به بيروت منتقل شديم و رسما کار واحد لبنان را با نام عربی (دانشگاه رسول اکرم ص) آغاز کرديم.

کار در لبنان از جهات مختلف برای من فرصتی بسيار مغتنم بود، هم از نظر رشته تخصصی ام و آشنايي با شکلی از زبان عربی که برايم غير مترقبه و نامفهوم بود، و هم از نظر سياسی و تجربه کشوری که تجربه آن به قراری که دکتر جاسبی از قول شهيد آيت الله دکتر بهشتی نقل می کرد برای هر کس که بخواهد اصول ديپلماسی بين المللی را بيازمايد ضروری بود. و هم از نظر فرهنگی و اجتماعی، چه اين که لبنان نيم کشوری بود سحر آميز ، با تنوعی منحصر به فرد ، و معجونی از 18 طايفة مختلف : 18 اقليت مذهبی برسميت شناخته شده از نظر قانون اساسی آن کشور، که به قول خود لبنانی ها آن کشور را به صورت يک موزاييک درآورده بود با عناصر مختلف کوچک و بزرگ که گويي با ملاط سيمان به هم جوش خورده بودند، و پس از فراغت از جنگی داخلی، خونين و طولانی، سر آن داشتند با همزيستی مسالمت آميز همديگر را تحمل کنند.

از لبنان سخنهای فراوان دارم که قابل طرح است ، اما اين دفتر گنجايش بررسی همة آن ها را ندارد.

لبنان و آموزش عالی: به اختصار، از نظر مسؤوليت اصلی ام در واحد لبنان، توفيقاتی داشتم که باعث شد در کشوری که کمتر مسؤولی می توانست يکی دو سال در پيچيدگی های سياسی امنيتی آن کشور جان سالم بدر ببرد و سر کار بماند ، 5 سال مدام مأموريتم تجديد شود، و وقتی هم پس از 5 سال تصميم گرفتم عمدتا برای دور نماندن فرزندانم از جو انقلاب و کشور خودشان به ايران برگردم، رياست دانشگاه مصرّ بود که همانجا بمانم و از دانشگاه اصفهان انصراف دهم. در آن مدت تمام نظام آموزشی و اداری دانشگاه را به عربی برگرداندم و اجرا کردم. البته در آنجا حتی از نظر نظام آموزشی اختيارات گسترده داشتم، و در تنظيم برنامه دانشجويان رشته های مختلف که عمده آنها رشته فلسفه اسلامی در بيروت و رشته پرستاری و مامايي در بعلبک بود مجاز بودم با بررسی نظام آموزشی دانشگاه های لبنانی تعديلات لازم را در برنامه های ايران بوجود آورم.

تأسيس رشته فلسفه اسلامی که برای اولين بار در لبنان انجام می شد مورد استقبال دانشجويان و استادان مسلمان لبنانی قرار گرفت. برای اولين بار در آن کشور مبانی حکمت متعالية ملا صدرا تدريس می شد. کار به جايي رسيد که همکاران واحد ما در لبنان برای اولين بار موفق شدند درس 2 واحدی فلسفه ملا صدرا را در دانشگاه دولتی لبنان در رشته فلسفه که اساسا فلسفه غربی بود تصويب و اجرا کنند.

در لبنان 21 دانشگاه وجود داشت که فقط 2 دانشگاه متعلق به دولت  و باقی غير دولتی بود. که هر کدام وابسته به يک کشور خارجی بود (آمريکا، فرانسه، انگليس، مصر، عربستان، ليبی…) و در بين همه آنها جای خالی جمهوری اسلامی ايران که بی شک در بين شيعيان لبنان به شدت تأثير گذار بود خالی بود. در رأس آنها دانشگاه آمريکايي بيروت بود که در آن زمان 140 سال سابقه فعاليت در لبنان داشت، و مرکز فرهنگی سياسی مهم آمريکا در منطقه خاورميانه بود. از اين دانشگاه در ساليان متمادی صدها مهره با نفوذ وابسته به امپرياليسم آمريکا نظير امير عباس هويدا پرورش يافتند و در اداره کشورهای جهان سوم اهداف آمريکا را تعقيب کردند. برای تأمين هزينه های اين دانشگاه بودجه مصوب از طرف کنگره آمريکا هر ساله 2 ميليون دلار بود، و مبالغ ثابتی نيز هر سال از طرف فارغ التحصيلان با نفوذ اين دانشگاه در سراسر دنيا تخصيص می يافت. مثلا فردی به نام عصام فارس که لبنانی و سرمايه دار بود هر سال 1 ميليون دلار به دانشگاه آمريکايي بيروت کمک می کرد. کنار هم قرار گرفتن دانشگاه هايي وابسته به کشورهای متعدد نمادی از تلاقی فرهنگ های مختلف در فضای سياسی اجتماعی و فرهنگی مردم لبنان است. محله شرقيه لبنان و شهرهايي نظير جونيه رنگ عربی ندارد، و بخشی از خاک فرانسه و فرهنگ فرانسه تلقی می شود.

 

راز موفقيت من در آموزش زبان عربی :

بی شک همه توفيق خود را مرهون لطف خدا هستم. اما گزارش اين توفيق چنين است که : از وقتی مرحوم پدر مرا به مکتب برد، و ملای خدا بيامرزم با محبت پدرانه اش ابجد هوز حطی به من ياد داد و الف دو زبر أنّ و دو پيش أنّ و دو زير إنّ را از بر کردم، زبان عربی با گوشت و پوست و خونم عجين شد. در کوچه های رهنان که قدم می زدم احمّر احمرّا احمرّوا را صرف می کردم. آری :

اعشوشب را هر شب و استصبح را صبح

يک ضرب ضربنا ضربوا می ضربيدم[1]

 

به دانشگاه که پا گذاشتم، از يکی از استادانم شنيدم که راه طبيعی يادگيری يک زبان خارجی نفس کشيدن و معاشرت با مردم اهل آن زبان است، ولی ما که در شرايط يک کشور عرب زبان بسر نمی بريم، بايد فضايي مصنوعی از آن زبان در ذهن خود خلق کنيم. سخن او آويزة گوش من شد. ابتدا سعی کردم همسرم را متقاعد کنم که با هم عربی صحبت کنيم، اما نشد که نشد. همشاگردی های اهل حالی هم نداشتم. شروع کردم با خود به عربی حرف زدن. روی موتورسيکلتم که می نشستم تا فاصلة خانه و دانشگاه را طی کنم مکالمة من با خودم شروع می شد. بايد هر چه در اطراف خود می ديدم به زبان عربی گزارش می دادم. استاد ارجمندم آقای دکتر آذرشب تجربة مرا همواره برای دانشجويان خود به عنوان يک الگو نقل می کرد، و اين جمله را به نقل از من می گفت که : أنا من سرّة اصفهان: من از ناف اصفهان هستم. مدتی گذشت تا از استفاده از زبان فارسی در انشاء جملة عربی بی نياز شدم. ديگر می توانستم «به عربی بينديشم» بدون آن که در ذهن خود مطالب را از فارسی به عربی ترجمه کنم. اما وقتی به لبنان رفتم به اصطلاح از بيخ عرب شدم. حتی گاهی به عربی خواب می ديدم. عامر العظم مؤسس شبکه بين المللی عربيک واتا (انجمن بين المللی مترجمين عرب) وقتی در برنامه گفتگو با «ضيف الجمعيه» خواست مرا در يک جمله برای اعضای شبکه معرفی نمايد چنين گفت:

«الخاقاني تغلّب الجزء العربي من مخّه علی الجزء الفارسي!».

من خود به صحت تام و تمام اين تعريف باور نداشتم، اما وقتی استقبال شنوندگان اديب عرب زبان از اشعار عربی من بر استقبال فارسی زبانان از اشعار فارسی ام فزونی گرفت خودم هم باور کردم که انگار بخش عربی مغزم فعال تر از بخش فارسی آن شده است. و اکنون چنين ام که هر وقت نگارش بحث يا مقاله ای را آغاز می کنم نوشتن به عربی را راحت تر می يابم.

 

جوشش شط شعر :

از بچگی در فضايي بزرگ شدم که هيچ هنری به معنای اصطلاحی در آن باب نبود. افسوس که هيچ يک از مربيان و معلمانم هم مرا به کسب هنری برنيانگيخت. اگر چه يکی از کارهای تفننی من در تعطيلات تابستانها کار در حرفة خاتم سازی بود ، اما از اين هنر هم نصيب من تحمل بوی گند سريشم و استخوان شتر بود. يک بار يک همکلاسی دبيرستانی که اکنون يکی از فرماندهان ارشد سپاه است با من شرط بست که تا فردا هرکدام يک بيت شعر بگوييم و هر کس زيباتر گفت برنده شود. فردا من چيزی در چنته نداشتم و دست خالی سراغش رفتم، ولی او بيت زيبايي سروده بود و مسابقه را برد. بيت شعر او چنين بود:

در بهاران که تفاوت نکند ليل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

و من از همه جا بي خبر توی دلم به خودم سرکوفت زدم و ذوق او را تحسين کردم. اما چند سال بعد فهميدم بدجنس چه کلاهی سرم گذاشته است. بيت مال خواجه حافظ شيراز بود!

از بازار هنر شعر را ترجيح می دادم. اما نه شعر می خواندم و نه شعر می گفتم و نه حتی به مخيله ام خطور می کرد که شعری بسرايم. تا اينکه در سال 62 بعنوان مدرس معارف اسلامی مشغول به کار شدم. يکی از همکاران حوزة معارف به شعر و شاعری تسلط فراوان داشت، همکار ديگری که ما را با هم مقايسه می کرد می گفت اون رفيق ما هر وقت سر کلاس در پاسخ به پرسش های دانشجويان کم بياورد با چند خط شعر از سعدی و حافظ عقل بچه ها را می پيچاند. اما اين خاقانی هر وقت کم بياورد هی آيه قرآن تحويل می دهد ! روزی به خودم بانگ زدم من چه دست کمی از رفيقم دارم که حتی يک خط شعر نمی توانم بگويم و بخوانم؟ وتصيميم گرفتم شانس خود را امتحان کنم. بعد از ظهر يک روز بهاری بود. به قصد سرودن شعری زيبا به پشت بام منزلمان رفتم. جايي که بر صحراهای سبز مشرف بود و زير آسمان آبی زيبا. پتويي پهن کردم. متکايي گذاشتم، فلاسکی از چای پر کردم، و فضايي رومانتيک برای خودم بوجود آوردم. با خود می گفتم نبايد در اولين تجربه از خود انتظار سرودن غزلی زيبا نظير اشعار حافظ شيراز و ملای روم داشته باشم. يک چند خط شعر ناقابل برای دفعه اول کافی است! بعد يک چای ريختم و با آب و تابی شاعرانه آن را سرکشيدم تا نفسم برای شعری داغ گرم شود. گاهی به آسمان چشم دوختم، لختی به درختان سبز و دشت زيبای گندم. انگار گنجشک ها و کلاغ ها هم با من همراه شدند، و می کوشيدند تا بر زيبايي آن منظره شاعرانه بيفزايند و با جيک جيک و قار قار با من بينوا همنوايي کنند تا بلکه من خاک فلک زده شعری بگويم. و من هی چای خوردم تا آخرطن قطره چای فلاسک تمام شد، و هی به آسمان نگاه کردم و هی قلم را روی کاغذ تاباندم. اما «لا مصّب» نيامد که نيامد! حتی يک مصراع شعر هم از قلب سنگم تراوش نکرد. و من در حالی که هاله ای از دماغ سوختگی و يأس بر جسم و جانم سايه افکنده بود پس از دو ساعتی جل و جايم را جمع کردم و از پشت بام پايين آمدم. بايد فاتحة شعر را می خواندم و آروزی شاعری را با خود به گور می بردم. در سال 59 اولين شعرم نو خود را در پاسخ به قطعه شعري از همسرم سرودم، که گرچه فتح بابی بود و نسبتا لطيف، اما تداوم نيافت. چندی بعد چند بعد اتفاقی در درونم رخ داد، که قلب سنگم را شکافت و چشمة شعرم را فروپاشيد. و در آن ميدان به زبان رمز و ايما چنين گفتم:

دمی که تير نگاهت به قلب سنگم خورد

دمی که در همه عمر افتخار خواهد بود

شکفت قلب مرا زان سپس شکفت در آن

شکـــوفه ها که سفير بهار خواهد بود

وز آن شکاف خروشيد چشمة شعــــرم

که چون حريررخت گلعذارخواهد بود

و البته اين تير از نگاهی بود که بخشی از درونم بود، و آتشی بجانم انداخت که همچنان شعله ور است. از آن پس:

شبح شعر بر من سايه افکند،

و شميم شعر به عطر اندرم غوطه ور کرد،

و شراب شعر، شراشر شور و شعورم را شراره باران کرد.

و گاه و بي گاه می جوشيد و بی آنکه من بخوانمش به سراغم می آمد، و تنها هر وقت او می خواست می آمد، و مدتی گذشت تا با ملکة شعر انس گرفتم، و از آن پس هر وقت دعوتش کردم بي درنگ اجابت کرد، و لبيک گفت. و زبان شعر قالبی شد فسونگر برای مضمون انديشه ام، و جسمی نيکو برای روح افکارم. و از درون مرا به بالا می کشيد. گاهی به حکمت می خواند:

از بی ادبان است که از بي‌ادبان است كه چرخ گردون

اينگونه  اسير ظلـــــــــم و بيداد شده است

وز با ادبان است كه جمــــهور جـــــــــهان

اينگونه همي شيـــــــــــفتة داد شده است

آنكو ز ادب گريخــت،  پژمــــــرد و خليد

چون طعمة گرگ جهـــل جلاد شده است

وآنكو ادب آموخـــــــت اهـــــورايي شـد

چون دشمن اهريمن شـــــــــياد شده است

 

وگاهی ديگر خرد مصلحت انديش را به ريشخند می گرفت:

من بيچاره که با عقل بسی چانه زدم

ای دل افسوس که عمری ره افسانه زدم

و زمانی به رقص می آورد:

ای مطرب طنّاز! مکن ناز و بزن ساز

کز ساز تو شد نغمة آواز من آغاز

گيرم ننمايي گره از راز دلم بـــــاز

آواز من و ساز تو بگشود همه راز

و گاه که می خروشيد و می جوشيد زمان و مکان نمی شناخت، چه نيمه شب ها که مرا از خواب ناز صدا زد، و به خود مشغول داشت:

دوشينه به يکباره من از خواب پريدم

از تخت بپاييدم و آرام خزيدم

نيمه شبی ديگر از خواب پريدم و در خواب و بيداری زير لب مرتب می گفتم: من نه منم، من نه منم….. خودم نمی دانستم چه خبر است و چرا چنين می گويم. ديگر يارای خوابيدن نداشتم. تا قلم به دستم آمد و روی کاغذ غلتيد در دقيقه ای چند چنين گفت :

من نه منم هموست کز درون من ندا دهد

او همه اوست کز زبان من همی صدا دهد

من نه منم که غير او به ما سوی بها دهد

اوست بهای من چه سود اگر مرا سرا دهد

من نه منم که از نفير درد خود دوان دوان

همی دوم بلکه مرا بدست خود دوا دهد

اوست که با کرشمه ای مرا مريض خود کند

هزار بار می کشد تا که مرا شفا دهد

و جوشش شط شعر را بيش از همه در «پژواک وحی» حس کردم. اين قصيده را در يک ماه مبارک رمضان سرودم، که 4 برابر بزرگ ترين قصيده مردّف تاريخ ادب فارسی است. بزرگ ترين قصيده مردّف ادب فارسی از آن قاآني و در وصف مولای متقيان است و 222 بيت دارد. قصيده من 1000 بيت دارد با يک رديف و يک قافيه. و نکته ديگر اينکه تقريبا هر بيت از آن آيه ای از قرآن را تضمين يا تلميح کرده است و از اين جهت نيز به اقرار استادان ادب پارسی که اين کار را ديدند بي نظير است. آقای مسجد جامعی وزير ارشاد اسلامی پس از اطلاع از مضمون قصيده با توضيحی که آقای دکتر آذرشب به ايشان دادند بر صفحه اول آن مرقوم نمود: کار بديعی است، 1000 نسخه خريداری شود. شعر پژواک وحی در اولين ظهور علنی خود در مسابقه ملی قرآن و عترت بين استادان دانشگاه های کشور رتبه اول را در سال 1382 احراز کرد و جايزه گرفت. سرودن اين قصيده در يک ماه کاری ساده نبود. گاه که قلم از من پيشی می گرفت بياد آيه قرآن می افتادم و به قلمم می گفتم (ولا تعجل بالقرآن من قبل أن يقضی إليک وحيه)). در مقدمه آن آورده ام: پژواک وحی صدای وحی است، و صدا با کسر صاد آهنگ وحی است و با فتح صاد بازتاب صدا در درة کوه است. وچون پژواک وحي بازتاب قرآن بود به تأسی از قرآن بخش های مختلف داشت (مجموعا 60 بخش) که هريک به نام سوره ای از سور قرآن ناميده شد و مناسبت يافت، و هر يک را «صوره» ناميدم تا تصويري از يک «سوره» قرآن باشد، مثل صورة الحمد، وصورة الکوثر و… و نيز به تأسی از قرآن هر صوره را با بيتی آوردم که چون بسملة قرآن در آغاز همه صور تکرار شد.

تضلّع من در شعر عربی

در آغاز ، شعر من به زبان پارسی بود، اما نفحة آن به بخش ديگر مغزم هم سرايت کرد، و شعر عربي ام شعر پارسی را به تحدي طلبيد، و شعر پارسی ام شعر عربی را به هماوردی ندا کرد. اولين قطعه شعر عربی ام که در لبنان خريدار پيدا کرد سرودی بود که در وصف دانشگاه رسول اکرم(ص) که افتخار تأسيسش را داشتم و و در برنامه های دانشگاه اجرا می شد. آن قصيده چنين بود :

أهلا بجامعة الرسول الأکرم               وتبارکت باسم النبي الأعظم

لحقت بها من کل واد فتية                طهر إلی الدين الحنيف تنتمي

ذي سلّم نحو المعارج والعلی              نطحت غيوما! يا لها من سلّم

ينبوع حقّ يستقي منه الوری             وبه يفيض العلم مثل الزمزم

بستان علم للشباب إذا هم              برزوا علی أغصانها کالبرعم

فتفتّحوا وتورّقوا وتزوّدوا                وتنعّموا نعم الإله المنعم

هجموا علی جنح الظلام ليبتنوا        صرحا يفوق الشمس حتی الأنجم

صرحاً من العرفان والتقوی معاً                    لا قصر دينار ولا من درهم

أما أبو مهدي فقد لبّی بصد              ق دعوة الربّ العليم الأعلم

هجر الأخوّة والأحبّة وانثنی              منهم ليسرع نحو فيض المکرم

وأتی إلی لبنان يخدم فتية                  بالرغم أنهم مرامي الأسهم

لکنهم قاموا بوجه المعتدي               کي يرسموا خط الکرامة بالدم

نوت العدی لتجرّه نحو الخلا              عة والسفور فأصبحت لم تحلم

بفتی غيور ثائر يطغی علی                نظم بقانون السما لم تحکم

أبناء شعب حيدري عامليـ              ي ثار ضد الکفر لم يستسلم

فتياتهم مرآة صورة زينب                 أما الفتی منهم فشبل الهيثم

أهلا بکم نعم الشباب شباب لبـ        ـنان العزيز المستقيم المسلم

أهلا بجامعة الرسول الأکرم               وتبارکت باسم النبي الأعظم

 

در بين اشعار عربی که در لبنان سرودم 4 قصيده رونق فراوان يافت و توسط گروه ارکستر فرقة الإسراء آهنگسازی و شد و بوسيله گروه اجرا شد، و هر سال به مناسبتهای مربوط به اشعار آن از تلويزيون المنار و راديوهای إذاعة النور وإذاعة الإيمان و شبکه های مختلف صدا وسيمای جمهوری اسلامی ايران منتشر شد. وقتی کاست اين 4 قصيده توسط فرقة الإسراء به ثبت رسيد و وارد بازار شد مشتری های زيادی پيدا کرد، بطوری که يک بنگاه صوتی تصويری بطور غير مجاز آن را تکثير کرده و فروخته بود. اين کار باعث اقامه دعوی توسط فرقة الإسراء از آن بنگاه در يک دادگاه در لبنان شد، و دادگاه طرف خاطی را به پرداخت 3000 دلار غرامت به فرقة الإسراء محکوم کرد.

مطلع قصايد فوق که همه ملمع (آميزه ای از شعر عربی و فارسی بودند)، عبارت بودند از :

  1. علی يا علي علي يا علي بعلا علوّک أعتلي

به قياست اين عالم نموده علم خدای تو يا علی

  1. يا معشر الدنيا لکم بشری من الله الصمد

شعبان يأتي موسم الأفراح منا بالرصد

  1. يا حسين يا ابن بدر و حنين يا سراج الحق يا نور اللجين
  2. مرة أخری حزيران أتی ضمّ للأحزان حزنا موجعا

 

بازگشت به ايران و مسئوليتهای بعدی

مأموريت به لبنان اگرچه در آغاز يک ساله بود، پس از پنج سال به اتمام رسيد.

پس از بازگشت در مسئوليتهای زير انجام وظيفه کردم:

 

رياست مرکز زبان آموزی دانشگاه اصفهان:

اگرچه همة دانشگاه ها برای ارائه دروس عمومی زبان انگليسی برای رشته های آموزشی خود چنين مرکزی دارند، اما در طول تصدی يکسالة بنده، در ساله تحصيلی 80-79، دانشگاه اصفهان موفق شد اين مرکز را با ساختاری نو و بعنوان يک مرکز آموزشی مستقل از گروه انگليسی و زير مجموعه دانشکدة زبان های خارجی به تصويب شورای گسترش آموزش عالی برساند، که بر اساس اين مجوز مرکز مزبور می تواند 10 پست سازمانی مستقل برای تکميل کادر آموزشی خود در رشته های انگليسي، عربی، فرانسه و آلمانی استخدام کند.

تأسيس و رياست دانشکده ادبيات و علوم انسانی دانشگاه شهرکرد:

در سال تحصيلی 81-80 با درخواست آقای دکتر فيروز رئيس دانشگاه شهرکرد، برای راه اندازی و سرپرستی دانشکدة ادبيات و علوم انسانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

ارتباط من با يک شاعر کويتی:

تاجری کويتی به نام عبد العزيز سعود البابطين که ضمناً شاعر برجسته ای است و از متنفذين کويت و بلکه کل جهان عرب است در سال 1379 در تهران همايشی به نام ملتقی السعدي الشيرازی برگزار کرد، و از اين طريق با آو آشنا شدم. با توجه به تمکن مالی بالای او و انگيزه اش برای کمک مالی به شعر و ادب عربی در کليه کشورها، گروه عربی دانشگاه اصفهان از طريق رئيس دانشگاه اصفهان ايشان از ايشان دعوت کرد. و نامبرده اين دعوت را اجابت کرد و به اصفهان آمد. دو روز قبل از آمدن ايشان آقای دکتر طالبی رئيس دانشگاه اصفهان از من خواست شعری بسرايم که در مهمانی رسمی و پذيرايي از ايشان موجب رونق جلسه شود. و من که برای اولين بار در معرض پيشنهاد سرودن شعری سفارشی قرار گرفتم ابتدا احساس بدی از اين کار در من حاصل شد، اما اطلاع از حجم فعاليتهای گسترده فرهنگی و خيريه ايشان و از جمله ساختن کتابخانه و بيمارستان در 80 کشور جهان مرا به اين امر ترغيب کرد، و يک شب قصيده ای با محتوای زير در وصف ايشان سرودم، که البته بيشتر از وصف او در نکوهش احتکار ثروت بود. قصيده از اين قرار بود:

عبد العزيز البابطين سلامي              لک من فؤاد شائق بسّام

وسلام مجموع الأساتذة الأولی           حضروا لرؤية قدّک الهندام

أرض الکويت طويتها لتحط في                    إيران فاهبط آمنا بسلام

فنزلت أهلا مخلصا في ودّه               ووطئت سهلا شامخ الآجام

ونزلت أهلا همهم أدب العرو           ـبة والبلاغة في لسان السام

ووطئت سهلا أرض جامعة بها الـ      ـأنهار تجري أسفل الأقدام

                       ******************

عبد العزيز البابطين سلامي              لک من فؤاد شائق بسّام

أنا لست ممن أنشدوا الأشعار في                  مدح الثري وصاحب الأحشام

کلا فشعري شامخ مترفع                نفسي الأبية ما ارتضت بحطام

إني ارتشفت بخمر حبّ سرمد           منه ارتويت فذاک خير مدام

لکنني أهديت مدحي للذي              أحسست أن سموّه متسامي

بلّغت أن نياقه وجماله                              وقفت لخدمة أمة الإسلام

نبّئت أن نداه جاوز حاتما                 لا يقبل الإحصاء بالأرقام

خبّرت أن عطاءه ينصبّ في «الـ                 ـإبداع» والآداب بالإلمام

أنا ما رأيتک في جماعة أثريا              ء قيّدوا الأموال بالإلجام

هم يکنـزون المال والذهب الذي      لا بدّ أن يجري بأيدي الانام

مع أن حقاً واضحاً في مالهم              للسائل المحروم والأيتام

تکوی بهما جبهاتهم وجنوبهم             يا هول ما فيها من الإيلام

کلا فأنت من السخاوة في الذری                 فتجود بالأنعام للإنعام

حتی إذا قد عشت في أسرابهم           فکعسجد يخفی بتلّ رغام

ليسوا سواء: من يقيّد ماله               يرضی بأن يلهو به بدوام

لا يعتني بمن استغاث به ولا              من يلتوي بشدائد الآلام

فالفرق ما بين الثريا والثری             ما بينه ومن اقتدی بعظام

ومن ارتضی لنواله بتدفّق                کتدفّق الأشعار بالأقلام

في ملتقی السعدي رأينا کيف فـ                 ـاض عطاؤک المتدفّق المتنامي

أهلاً بشاعرنا الجواد فلا کبا             فرس يجول بهکذا المقدام

يا للسعادة في استضافة شاعر            حسن السريرة طيّب الإقدام

هو ناعم في لطفه لکنّه                             هو قاطع في الفعل کالصمصام

عبد العزيز عش عزيزا دائما             عبدا لربّ العزّ والإکرام

فسلام خاقاني إليک وشعره              تسلم طويلا عش بألف سلام

 

آن شب وقتی اين قصيده را در حضور شهردار و رئيس شورای شهر اصفهان و رئيس و مسؤولان و استادان دانشگاه اصفهان در مهمانی شام باغ شهرداری اصفهان خطاب به آقای بابطين خواندم، از جا برخاست و خطاب به حاضران گفت: من خود يک شاعر عرب هستم و دو ديوان شعر از من منتشر شده است. تا کنون هم به هيچ شاعر عربی نگفته ام به شعر تو حسادت می ورزم. اما امشب در حضور شما می گويم به شعر خاقانی حسادت می کنم. سپس در کنار من نشست و گفت شما را برای بازديد از مصر به مدت سه ماه با هزينه خودم دعوت می کنم . صبح روز بعد موقع بدرقه ايشان به من گفت امروز صبح از قاهره با شما تماس می گيرند . من که نمی دانستم اين تاجر کويتی در مصر چه می کند و مطلع بودم که دولت مصر به ايرانی ها ويزا نمی دهد آن خبر را صرفا يک مزاح تلقی کردم. 2 ساعتی نگذشته بود و از دفتر ايشان در قاهره تماس گرفتند و اطلاعات گذرنامه ای مرا خواستند. يک هفته بعد هم از دفتر حفاظت منافع مصر در تهران به من خبر دادند که ويزای شما آماده است.

باری، به تدريج بر حلاوت شعر عربی من افزوده شد، سراينده جرأت کرد عرب را در شعر خود به هماوردی بطلبد، و به زباندانی خود و نخبگان شهر شهير خود اصفهان بنازد :

هذي صفاهان التي ربّت لکم             من راغب لأبي نعيم السامي

اسمع أغاني الإصفهاني عندما              تصغي بها لأطايب الأنغام

هذي مدينة نخبة شعرية                             ضاهت جريرا بل أبا تمّام

والبحتري وأبا فراس وإن هم            کانوا فوارس حلبة الأقلام

ذاک الصحابي الجليل الفارسي           سلمان منّا أهل بيت کرام

                           ******************

العرب يعتبروننا کأعاجم                 بل نحن أعرب من أهالي الشام

في الحقّ نحن نميل للإعراب لـ            ـکنّا عن البطلان في الإعجام

لسنا أقلّ عروبة من أردن                ومن الکويت فهم بنو أعمام

بل نحن أعرق من عراق الرافديـ                  ـن وکم لنا من عالم علام

کم قد صرفنا العمر في نحو العرو                  بة والبلاغة طيلة الأعوام

نحن الفوارس في العروبة غير أن          لا فضل بالأحساب والأقوام

فالفخر بالآباء والأجداد لا               يجدي إذا حلّت دجی الإظلام

 

پس از اين قصيده من با قصيده ای به شرح زير در همايش بين المللی پاسداشت خليل بن احمد فراهيدی در شهر فاس مراکش شرکت کردم :

للمغرب الفيحاء کل سلامي           من قلب صبّ شائق بسّام

وسلام إيران التي تدعو إلی                    نشر المحبة والإخاء الحامي

 

و نيز قصيده ام در شهر قرطبة اسپانيا بعنوان يکی از پانزده قصيدة برگزيدة همايش بين المللی ابن زيدون اندلسی در ميان 250 شاعر و اديب عرب زبان از سراسر جهان مورد استقبال قرار گرفت :

قم يا ابن زيدون و شاهد کيف هم

يتحلقون لشعرک المترامي

 

سفر به مصر :

وقتی تابستان 81 به مصر رفتم در دفتر حفاظت منافع ايران در مصر حجة الإسلام سيد هادی خسروشاهی رئيس دفتر با ديدن من يکه خورد و گفت 10 سال است بعد از کمپ ديويد و قطع رابطه ديپلوماتيک مصر و ايران مصريها جز چند هيأت بلند پايه به هيچ فرد ايرانی ويزا نداده اند و تو اين طلسم را شکستی. البته ويزای من با درخواست آقای بابطين از دانشگاه الأزهر مصر تهيه شد. وقتی به مصر رفتم در دفتر بعثة دانشجويي بابطين در قاهره مستقر شدم. در اين بعثه 650 نفر دانشجو از 80 کشور دنيا در مقاطع مختلف تا دکتری بورسيه مؤسسه بابطين بودند. اگرچه دعوت من به مصر 3 ماهه بود، ولی چون فرصت کافی نداشتم، يک ماه در آن کشور ماندم و از شهرهای قاهره، اسکندريه، سوئز، شرم الشيخ و… بازديد کردم که به شرح زير قابل نقل است:

قاهره:

قاهره شهری است با 17 ميليون نفر جمعيت، و دنيايي از تنوعات، بخش غربی رود نيل منطقه ای است مدرن و شيک، با مناظر ديدنی بويژه در کرانه رود نيل. اين رود خروشان که بدليل عظمتش در قرآن بحر ناميده شده شبهايي بسياز زيبا دارد. هتلهای 5 ستاره در حاشيه رود نيل و انعکاس نور پرژکتورها شبهايي واقعا رؤيايي دارد. بسياری از کشتی های قديمی و از رده خارج شده را به رستوران هايي سنتی يا مدرن تبديل کرده و ثابت يا متحرک در آن ها از بازديدکنندگان پذيرايي می کنند. اما کرانة شرقي اين رود منطقه ای سات بسيار شلوغ و پر ترافيک و در آن علاوه بر تردد دنيايي از خودرو ها گاری های يک و دو اسبه که مشغول حمل و نقل بار برای بازار شهر هستند خودنمايي می کنند. در وسط اين منطقه حرم حضرت زينب کبری(ع) قرار دارد، که احتمال صحت سندش بيشتر از حرم ايشان در دمشق است. اين حرم محل زيارت بسياری از اهالی مصر است که با توجه به حاکميت 500 ساله فاطميون که بخشی از شيعه در مصر بودند، در عين حال که از نظر فقهی از اهل سنت هستند، اما ارادتی شگفت انگيز به خاندان عصمت و طهارت(ع) دارند. جالب اين که عليرغم اقامه نماز جمعه در تمام ساجد شهر، نماز جمعه ای که در در اين حرم مطهر برگزار می شود همه جمعه ها از کانال يک تلويزيون مصر مستقيما پخش می شود. در اين حرم اتاقی نزديک ضريح مطهر است که مورد تبرک فراوان مردم است، و وقتی از محتويات آن پرسيدم گفتند محل نگه داری شمشير پيامبر اکرم(ص) و دو تار از موهای سبيل ايشان است، و از طريق خلفا يکی پس از ديگری به ارث می رسيده و اينجا نگهداری می شده است. همچنين در اين حرم فرقه های متعدد و متنوع صوفيان و دراويش مصری و طايفه «بهره» قاهره که هندی الأصل و شيعه اثنا عشری هستند شبها مجالس ذکر و سماع برقرار می کنند، و هر حلقه پرچمی دارند که هويت آنها را مشخص می کند. در فاصله 500 متری حرم حضرت زينب (ع) مسجد رأس الحسين (ع) است، و سر مطهر سالار شهيدان چند روزی در آن نگهداری می شده است و مورد احترام مصريان است.

دانشگاه الأزهر الشريف:

اين دانشگاه که کهن ترين و مشهور ترين دانشگاه اسلامی در جهان است در کنار مسجد رأس الحسين توسط خلفای فاطمی مصر بنا شده ، و با تبرک به نام حضرت زهرا (ع) به اين نام ناميده شده است. در اين دانشگاه و فروع آن در برخی کشورهای عربی نظير سودان و فلسطين حدود يک ميليون دانشجو (و دانش آموز) مشغول به تحصيلند و در دهه های اخير علاوه بر علوم اسلامی بسياری از رشته های ديگر در شاخه های پزشکی و فنی و مهندسی به آن افزوده شده است. شرط ورود به دانشگاه الأزهر مصر برای دانشجويان عرب حفظ 5 جزء قرآن، و شرط فراغت از تحصيل در تمام رشته های آن حفظ کل قرآن است. اطلاع از اين که در اين کشور عظيم اسلامی ده ها هزار نفر فارغ التحصيل اين دانشگاه در تمام رشته های علوم اسلامی و انسانی و پزشکی و فنی همه حافظ قرآنند برايم واقعا مسرت بخش و غبطه آور بود. البته مصريان حتی اقشار غير دانشجو اقبال عجيبی به قرآن داشتند، و تقريبا در هر اتوبوسی که سوار می شدم، چند نفر می يافتم با ترتيلی سبک و آرام مشغول تلاوت قرآن بودند. روزی از جوانی که در اتوبوس به تلاوت قرآن اشتغال داشت پرسيدم آيا برای قبولی در دانشگاه الأزهر قرآن حفظ می کنيد؟ و او پاسخ داد من شغل آزاد دارم، و بسياری از اهالی مصر نذر می کنند روزی يک يا دو جزء قرآن بخوانند، و چون فرصتها کم است ترجيح می دهيم در مسير حرکت و در اتوبوس نذر خود را ادا کنيم. در شهر بزرگ و پرتناقض قاهره از آن جمعيت 17 ميليون نفری 3 ميليون نفر در گورستان وسط شهر زندگی می کنند! مصريان را رسم بر اين است که هر خانواده از ديرباز برای خود آرامگاه خانوادگی در اين گورستان دارد، و مشتمل بر حياط و سالن و سردابی در زير سالن است، که جنازه مردگان را در سرداب می برند و می خوابانند و در سرداب را تا انضمام جنازه ای ديگر می بندند، و سالن های اين ساختمان ها که در اصل برای اقامه مراسم ترحيم است اکنون منزلگاه بين نوايان بی خانمان شهر شده است، و دولت حسنی مبارک نتوانست آنان را از اين محوطه تخليه کند، بلکه مجبور شد برای آنان آب و برق و گاز و تلفن هم بکشد!

اهرام مصر :

منطقه ای به نام جيزه که در حاشيه غربی شهر قاهره قرار گرفته است بستر يکی از عظيم ترين عجايب هفتگانه دنيا قرار دارد: اهرام مصر. 9 هرم بازمانده از حدود 4000 سال پيش، که 3 تا بزرگ 6 هرم کوچک. اهرام در حقيقت قبرستان فراعنه مصر بوده است که با اعتقاد به عالم پس از مرگ برای محفوظ ماندن جنازه ها خود از گزند هر حادثه و تغييری آنها را طراحی کرده و اجساد پادشاهان و نزديکان خود را موميايي کرده و در اين اهرام از آن ها محافظت کرده اند. در کنار اهرام مجسمه بزرگ ابو الهول قرار دارد، که پايين تنه آن شيری است بر روی زمين دراز کشيده و بالاتنة آن انسانی است مشابه قيافه فرعون های مصر. اين شير نيز نماد پاسداری از مردگان اهرام بوده است. برای حفاظت از اجساد فراعنه طراحی اهرام بگونه ای بوده است که هيچ يک از بلايای طبيعی چون زلزله و طوفان و سيل و آتشفشان قدرت تخريب آن را نداشته باشد، و در ديد هر بيننده ای همين طور با صلابت و غير قابل تخريب به نظر می رسد. بزرگترين هرم، هرم خوفو است. و در آن دو و نيم ميليون قطعه سنگ بکار رفته است هر يک بين 50 تا 70 تن. کوهی از سنگهای بر هم سوار شده تا چند جنازه را در دخمه های مرتبط با راهروهای پيچ در پيچ سالم به عالم آخرت برساند. هرم قاعده ای دارد مربع که هر ضلعش 277 متر است و ارتفاع هرم. و اگر محيط قاعده به ارتفاع هرم تقسيم شود دقيقا عدد 1416/3 يعنی عدد p بدست می آيد و روشن می کند که مهندس سازنده اين عدد را می شناخته است. همچنين اگر ارتفاع هرم در هزار ميليون ضرب شود فاصلة زمين با خورشيد طبق محاسبات نوين بدست می آيد. برای ساخت هرم ها ميليون ها قطعه سنگ بزرگ با يک کشتی که چند سال قبل از زير توده ای از خاک سر در آورد از فاصلة 800 کيلومتری يعنی پايتخت فراعنه به محل فعلی شهر قاهره منتقل شده است. راهنمای ما می گفت تا 4 سال پيش نمی دانستيم چرا فرعونها برای انتخاب اين محل چنين سختی را تحمل کرده اند، چهار سال پيش روشن شد که مداری که از شهر قاهره می گذرد تمام آب ها و خشکی های کرة زمين را به دو قسمت مساوی تقسيم می کند! البته اين کشفی غريب است اما همچنان سرّ اين انتخاب و اين تقسيم مکشوف نشده است. دولت مصر جنازه رامسس دوم فرعون مربی موسی (ع) را که سرانجام با اعجاز او غرق شد با جنازه همسرش و 14 جنازة ديگر از اهرام به محل فعلی موزة قاهره وسط اين شهر منتقل کرده است. وقتی آنجا رفتم مأموران امنيتی به افراد معدودی از جهانگردان اجازه ورود به سرداب محل نگهداری اين جنازه ها را می دادند. اين اجازه به خاطر دعوتنامه دانشگاه الأزهر به من نيز داده شد. ديدن قيافه رامسس دوم که 3000 سال پيش فرياد أنا ربکم الأعلی سر می داد برايم بسيار مهيج بود. اگر چه فرعون در رود نيل غرق شد، اما به نقل قرآن در آية ((اليوم ننجيک ببدنک لتکون للعالمين آية)) اين جسد برای عبرت مردمان در تاريخ سالم ماند. و فرعونيان جنازه های خود را با قير و عسل و برخی مواد ديگر موميايي می کردند که رنگ جنازه ها را به قهوه ای سوخته تبديل کرده بود. کف پاها و دستها و زير ساعد و قسمت های ديگر در قالب هايي از طلا قرار گرفته بود.

در قاهره همچنين از قبر فرعون ديگری نيز ديدن کردم که قبر محمد رضا پهلوی بود. او را در سالنی مرمرين در شبستان مسجد الرفاعی که از مساجد بزرگ قاهره است دفن کرده بودند. و در کنارش تالار محل دفن تعدادی شاهان مصر از جمله ملک فاروق آخرين شاه قبل از دورة رياست جمهوری مصر بود. در بازديد از قبر آن جبار ستمگر در دل خود از ديرباز نفرين ها داشتم که از نزديک نثارش کردم.

کوه طور :

اگرچه مصر با تمدن عظيم و کهنش دارای مراکزی فراوان برای بازديد بود، اما آرزوی ديرينه ام تشرّف به کوه طور بود. همانجا که خدا بندة مطيعش موسی را به حضور پذيرفته بود و به نعمت کليم اللهيش متنعم کرده بود. اما با هر کس از دوستان مشورت می کردم مرا از رفتن به صحرای سينا باز می داشتند. عجيب بود که تقريبا تمام دوستانم که در قاهره با آنان مرتبط بودند آنجا را نديده بودند، و سببش در حساسيت شديد اطلاعات دولت مصر برای کنترل امنيتی اين منطقه بود. مراکز ديدنی صحرای سينا و از جمله کوه طور قطب عظيم توريستی کشور مصر است که در آن برهه سالانه 4 ميليارد دلار برای مصريان سود داشت، و از همه جای دنيا از جمله اسرائيل به آنجا سرازير می شدند و طبيعی است که نظام اطلاعاتی مصر روی اين منطقه کنترل فراوان داشته باشد. حتی آنها که قصد ديدن صحرای سينا را داشتند بايد با يک گروه جهانگردی شناخته شده و با مجوز های مخصوص می رفتند. به هر حال دل به دريا زدم و با اتوبوس به شهر شرم الشيخ رفتم. اين شهر که در ساحل خليج عقبه است دارای جزاير مرجانی و بسيار مشهور است. جهانگردان با قايق وسط آب می رفتند و با لباسهای غواصی برای تماشای سنگ های مرجانی زير آب می رفتند. من فقط قسمت های کنار ساحل را تجربه کردم که بسيار ديدنی و رنگارنگ با ماهی های متنوع و مناظر دل انگيز بود. جالب اين که شهر شرم الشيخ ساکنان بومی نداشت و کل شهر را برای ساختن هتلهای توريستی بنا کرده بودند.

پس از بازديد از شرم الشيخ در راه بازگشت مرا سر يک سه راهی پياده کردند که اول راه فرعی منتهی به کوه طور بود. تنها اتوبوسهای حامل جهانگردان از آن جاده می گذشتند، و طبيعتا مرا سوار نمی کردند. صحرايي مملو پوشيده از رمل با طوفانی از شن که مرا به مرگ تهديد می کرد. 4 ساعت در آن برهوت منتظر وسيله ای شدم. حوالی غروب مينی بوسی که ساکنان بومی منطقه را منتقل می کرد مرا سوار کرد. از خطر رهيدم و با سرنشينان مينی بوس صحبت کردم. به من گفتند شهرکی در حاشيه کوه طور است که «وادی المقدس» نام دارد. امام جمعة اين شهرک در مينی بوس بود. او را به من معرفی کردند. وقتی انگيزة خود را برايش بازگو کردم به گرمی از من استقبال کرد و مرا 3 روز به مدرسة محل سکونتش دعوت کرد. جوان با صفايي بود. از اينکه دانست کتابی نوشته ام به نام : «ثنائيات الإنسان والکون» به حجم 610 صفحه که در بيروت به چاپ رسيده و با دين آيه قرآن آغاز شده که خدا به موسی فرمود: ((فاخلع نعليک إنک بالواد المقدس طوی)) برايش بسيار جالب بود. او در اين 3 روز به گرمی از من پذيرايي کرد، و در جلسات شبانه اش برخی مسؤولان ادارات آن شهرک را دعوت کرد تا با من آشنا شوند و در زمينه های مختلف گپ بزنيم. برای آشنايي با مبانی تشيع از زبان فردی شيعی رغبت نشان می داد. پشت سرش نماز می خواندم و در نماز جمعه نيز در کنارش حضور يافتم. به توصيه او رئيس پليس شهرک مرا از تمام ملاحظات امنيتی معاف کرد، و ترتيبی داد بتوانم همراه با يک گروه توريستی ژاپنی وارد منطقه حفاظت شده کوه طور شوم. در اين منطقه ابتدا به کليسای مشهور «سنت کاترين» (کاترين مقدس) رسيديم . اين کليسا قدمتی حدودا 3 هزار ساله داشت که به زمان حضور حضرت موسی عليه السلام بر می گردد. و پس از رواج مسيحيت از يهوديان به مسيحيان منتقل شد. رئيس پليس آن منطقه که از دوستان امام جمعه بود ترتيبی داد کشيش متولی آن کليسا به من اجازه دهد از قسمت ممنوعه ای بگذرم و وارد سردابی شوم که در آنجا موسی (ع) مستقيما با خدا سخن گفته بود، که در آن سرداب به فيض 2 رکعت نماز رسيدم. در کنار ساختمان کليسا درخت مقدسی که خدا از پشت آن و از زبان آن با موسی گفت: ((إني أنا الله) پس از سه هزار سال شاداب و تنومند به زندگی ادامه می دهد. دور آن ديواری کشيده اند که شاخه هايش از دستبرد جهانگردان مصون بماند. و کشيش سابق الذکر به من گفت ما شاخه های خشک آن را سوزانده ايم. وقتی آتش می گيرد بطور مستمر می سوزد ولی به خاکستر تبديل نمی شود. چند قدم آن طرف تر چاهی است که موسی از آن برای دختران شعيب آب کشيد. مزرعه ای که موسی 10 سال در آن برای شعيب به عنوان مهرية دختر شعيب چوپانی کرد در ساحل اين کوه موجود است. در کنار کليسای سنت کاترين کليسای ديگری هست به نام «کنيسة الجماجم» که هرچه از همراهم می پرسيدم وجه تسميه اش چيست می گفت منتظر باش تا ببينی. وقتی وارد کليسا شديم در يک سالن منظره ای را ديدم که در دنيا نمونه ندارد: صدها جمجمه که منظم روی هم چيده شده بود به تماشاگران می نگريستند. توضيح دادند که از 3 هزار سال پيش رسم بر اين بوده است که هر کشيشی که در کليسای سنت کاترين خدمت می کند پس از مرگ در گورستان کنار اين کليسا که فقط محل دفن 5 جسد در آن است مدفون شود. به همين ترتيب تا برسد به مقبره پنجم. ششمی که مرد جنازه اولی را از گور در می آورند و جمجمه اش را در اين کليسا بايگانی می کنند. کوهی از اين جمجمه ها تا طاق کليسا بالا رفته بود، و روی هرکدام پلاک کوچکی حاوی نام صاحبش به چشم می خورد. جمجمه برخی از کاردينالهای برجسته نيز در دريچه های مخصوص در اطراف اين سالن بزرگ تعبيه شده بود. شب که شد کليسا را ترک کرديم و با آن گروه ژاپنی به قصد رفتن به قله کوه طور حرکت کرديم. من هنوز نمی دانستم چرا اين کار بايد شبانه انجام شود. مقداری که رفتيم به محوطه ای رسيديم با ده ها شتر که هريک صاحبی داشت. تقريبا همه مردان شهرک وادی المقدس شغلشان شتربانی برای بالا بردن جهانگردان به قله کوه طور بود. شتربانان با دادکشيدن و فرياد: گمل گمل (با لهجه مصری به معنی جمل: شتر) مشتری ها را به تور می زدند. در آن گروه من تنها کسی بودم که فاصلة 4 ساعته تا قله را بدون شتر طی کردم. با زمزمه ((فاخلع نعليک إنک بالواد المقدس طوی)) کفش ها را از پای درآوردم و به کمرم بستم و پای برهنه خود را در تاريکی شب بالا می کشيدم.فرصت خوبی بود تا به ندای آيه فوق که برايم حامل پيامی ژرف بود و ما حصل آن نگارش کتاب «ثنائيات الإنسان والکون» شد نيک بينديشم. باری در آخرين قسمت که شترها می توانستند بالا بروند توريستها نيم ساعتی اطراق کرده و گلويي تر کردند. از آنجا تا قله هنوز نيم ساعت راه بود که بايد پياده طی می شد. البته راه را در دل کوه به شکل پلکانی آماده کرده بودند. وقتی به قله رسيديم گروه های مختلف که حدودا 500 نفری می شدند خود را برای استقبال از فجر خورشيد آماده می کردند. از هرکس می پرسيدم مگر اينجا خبر است، می گفتند منتظر باش تا خود ببينی. چشم های منتظر اين جماعت که از شرق و غرب دنيا از آمريکا و اسرائيل و شيلی و اسپانيا و کره و ….. آمده بودند بی صبرانه در آروزی طلوع خورشيد بود. به توصيه راهنما ها دوربين های عکاسی و فيلمبرداری ربع ساعتی قبل از طلوع خورشيد آماده شد. آسمان سراسر شب ستاره باران بود. دقايقی قبل از طلوع از محل برآمدن خورشيد رقص نور شگفت انگيزی شروع شد که تا ده دقيقه بعد از طلوع ادامه داشت. چشم انداز رؤيايي افق در فاصلة زمين و آسمان همگان را در هلهله فرو برده بود. اين چشم انداز را نه تنها من در عمرم نديده بودم، بلکه به اعتراف جهانگردانی خبره که در معيت من بودند در هيچ جای جهان به اين شکل ظهور نمی کند. اين منظره در طول سال هرشب صدها نفر را از سراسر گيتی به اين ديار مقدس می کشاند. و به اعتقاد اهالی وادی المقدس نماد معجزه خدا در نشان دادن نور خود از کوه طور به حضرت موسی بود. از بالای کوه طور که به پايين می نگريستيم کوهی که در اثر تجلی نور خدا متلاشی شده بود به رنگ قهوه ای تيره خودنمايي می کرد. در قله ديگری در آن حوالی جای حرکت آب دوازده چشمه که توسط عصای موسی شکافته شده بود وجود داشت. دست فروشان محلی در مسير برگشت قطعه سنگ هايي به جهانگردان می فروختند که مخصوص اين کوه بود برخی از اين قطعه سنگ ها که من نيز يکی را باخود آوردم خصوصيتی دارد که از هر طرف شکسته شود فسيل يک درخت در وسط آن پديدار می شود. فرشندگان محلی مدعی بودند که فسيل درخت در اين سنگ ها نماد شجره مبارک کوه طور است.

اسکندريه

يکی از شهرهای مورد بازديد من در سفر مصر شهر تاريخی اسکندريه در شمال مصر و در ساحل دريای مديترانه بود. شهری با 8 ميليون نفر جمعيت. وقتی وارد شهر شدم با تاکسی از اتوبان ساحلی می گذشتيم و با تعجب به موج بی پايان مردمی نگاه می کردم که سرتاسر ساحل کنار دريا بودند يا مشغول شنا بودند. از افسر پليسی در آن محل پرسيدم که تعداد مردم در حال شنا يا در حاشيه ساحل را چقدر تخمين می زند؟ و او گفت طبق آماری که داريم از اين شهر 8 ميليونی در اين لحظه 5/1 ميليون نفر در ساحل مشغول شنا هستند! منظره ای با اين دنيا شلوغی و تنوع رنگ ها! البته اکثريت قريب به اتفاق خانمها محجبه بودند. در ادامه خط ساحلی به باغی رسيديم به نام «منتزه الملک فاروق». اين باغ اختصاصی ملک فاروق آخرين شاه مصر با 45 کيلومتر طول در امتداد ساحل زيبا ترين باغی بود که تا کنون ديده ام. طراحی باغ و مهندسی نظم درختان گوناگونی که در آن کاشته شده بود، و آرايش هر درخت و هر بوته گلی که در آن وجود داشت و انگار هرکدام را ساعتها بزک کرده بودند واقعا تماشايي بود. در وسط باغ کاخ ملک فاروق بود که بازديد از آن مجاز نبود و اقامتگاه اختصاصی رئيس جمهور مصر بود.

باری ، مصر را آزمودم، و با دوستانی از استادان و دانشجويان آشنا شدم. در دانشگاه های الأزهر و قاهره با رؤسای دانشکده ها و مديران و استادان گروه عربی ملاقات هايي داشتم و با برنامه های درسی آنان آشنا شدم. دوستانی که سر سفره برايم پارچی از چای که در يخچال تگری شده بود به عنوان نوشابه سرو می کردند و از من قول گرفتند هميشه چای را تلخ و بدون قند بنوشم.

 

در ادامه از سفر به اردن، بحرين، مراکش و اسپانيا برای خوانندگان سخن خواهم گفت. ان شاء الله.

[1] بيتی از قصيده آغازين کتاب

۴ دیدگاه برای “زندگي نامه، بخش چهارم: از تأسيس دانشگاه آزاد اسلامي لبنان تا شروع سفرهاي خارجي”

  • رحمت گفت:

    سلام اقاى دكتر حقا محظوظ شدظ ومشتاقم شما را زيارت كنم حتى الامكان بنده هم لبنان رفت و امدى دارم اگر لزف بفرمایید منتظر پاسخ شما هستم ممنونم

    • مدیر سایت مدیر سایت گفت:

      با سلام و تشکر. اگرچه خود را معرفی نکردید ولی با همراه 09131150784 یا تلگرام همین شماره در خدمت شما هستم.

  • مهدیار انصاری گفت:

    سلام. آیا سایتهای معتبری می شناسید که در مورد نورانیت زیبا و متفاوتی که هنوز هم بعد از سه هزارسال در آسمان کوه طور مشاهده کردید ، مطالبی علمی نوشته شده باشد ؟ تا مطمئن تر بشیم ؟ بسیار جالب بود و تابحال نشنیده بودم که اون کوه و اون نور هنوز هم وجود داره ! در اینصورت این معجزه زیبا هرروز داره برای ما تکرار میشه و ما ازش غافلیم .
    ممنون از خاطرات . حتما این سفر برای شما از سغرهای دیگه متفاوت تر بود ، که از میان این کشورها، فقط سفر به مصر رو برای عموم به خاطره گذاشتین.

    • مدیر سایت مدیر سایت گفت:

      با سلام و تشکر، از وجود سایت هایی در این زمینه بی اطلاعم. ولی اگر هم در یک سایت رسمی به آن اشاره نشده شاید به دلیل اصرار اسرائیلی ها در محرمانه نگه داشتن اطلاعات آن منطقه است که آنها آن را ملک یهود می دانند، و به همین دلیل از ورود گردشگران آزاد با همکاری مصر جلوگیری می کنند.

ارسال دیدگاه

*