تأسيس دانشگاه آزاد اسلامی واحد خمينی شهر :

تابستان 67 پس از گذراندن 72 واحد درسی در دانشگاه تربيت مدرس (که به قول يکی از رفقا ما فوق فوق ليسانس بود و ما تحت دکتری!) مدرک کارشناسی ارشد را گرفتم. بلافاصله مدارک را برای استخدام در گروه عربی دانشگاه اصفهان تحويل و از مهر آن سال رسما به عضويت اين گروه درآمدم.

همزمان، مسؤولان و متوليان شهرستان خمينی شهر در تدارک تأسيس واحد دانشگاه آزاد اسلامی در آن شهر بودند. برای تعيين رئيس بايد اسامی 3 نفر را به رئيس دانشگاه آزاد اسلامی پيشنهاد می کردند. و از بين آن 3 نفر من مدرک کارشناسی ارشد داشتم و 2 نفر ديگر ليسانسه بودند. از دفتر آقای دکتر جاسبی مرا خواستند. معاون وی در حضور گفت : شما با آقای دکتر خاقانی که توسط مسؤولان فلاورجان کانديدای رئيس واحد فلاورجان شده است چه نسبتی داريد. وقتی فهميد خودم هستم تعجب کرد و گفت شما تنها فردي هستيد که مسؤولان دو شهرستان بر سر او توافق داشته اند! باری، ابلاغ بنده توسط دکتر جاسبی برای تأسيس و رياست واحد خمينی شهر صادر شد. و من يکی دو روزی می رفتم خمينی شهر و با ابلاغی که در جيبم بود مانده بودم با دانشگاهی که رئيسش شده ام و وجود خارجی ندارد چه کنم و آن را چطور اداره کنم! همينطور که در خيابان ها پرسه می زدم. در خيابان توحيد در حاشيه شهر سالن بزرگی که متروکه بود توجهم را جلب کرد. از پشت شيشه های شکسته اش که به داخل نگاه کردم ديدم يک سالن رستوران است که چند سالی است رها شده و خاک خورده است. مالک سالن را پيدا کردم و گفتم حاضری سالن را موقتا در اختيار يک دانشگاه قرار دهی و در ثوابش شريک شوی؟ و طرف که از شنيدن اسم دانشگاه تعجب کرده بود گفت خدا پدرت را بيامرزد . اگر چنين کنی باعث رونق اين محل می شوی و مرا از شر گردگيری اين سالن راحت می کنی!. بلافاصله به فرمانداری رفتم و فرماندار خمينی شهر (آقای ناجح) که از دوستان بود خواهش کردم جلسه فوق العاده شورای شهرستان را در محلی که من پيدا کرده بودم اعلام کند. البته او نمی دانست آنجا يک سالن کبابی بوده است. به حال اعتماد کرد و رؤسای همه ادارات و ارگانها را به جلسه وشورا در آن سالن دعوت کرد. روز قبل کليد سالن را گرفتم و يک شلنگ با خود به سالن بردم و خودم آن سالن پر از خاک و تار عنکبوت را شستم. ميز رئيس کافه کبابی را که سه پايه داشت و يک پايه اش شکسته بود به عنوان ميز رئيس دانشگاه مرتب کردم. زير آن پاية شکسته اش هم 3 تا آجر گذاشتم. بيست تا پتو هم از خانه خودمان و خواهرانم آنجا بردم و دور تا دور سالن پهن کردم و فردا صبح جلسة رسمی شورای اداری شهرستان را با حضور فرماندار و امام جمعه و 30 نفر مسؤولان شهر در همين سالن روی زمين تشکيل دادم. هر کس وارد می شد و بايد کنار شيشه های شکسته سالن برِ خيابان می نشست يکه سختی می خورد. قرآن خوانده شد و من سخنرانی داغی ايراد کردم و برای تأسيس دانشگاهی که بايد ضامن اعتبار شهر و شهرستان می شد درخواست کمک کردم. فرماندار و برخی ديگر از مسؤولان دنبال صحبت  مرا گرفتند. فرمانده سپاه پاسداران خمينی شهر هم قلم و کاغذی به دست گرفت و اقلامی را که هر مسؤول اداره ای تعهد کرد به ما تحويل بدهد ثبت و ضبط کرد. يادم هست تعهد رئيس بانک ملی شعبه مرکزی خمينی شهر تحويل يک دستگاه تايپ به دانشگاه بطور موقت و به مدت 6 ماه بود. بعد از آن که دستگاه تايپ قديمی و از رده خارج شده بانک را تحويل گرفتيم روشن شد حرف (ر) آن تايپ دستی خراب شده است و نمی زند! تا مدتی من با اين دستگاه مکاتبات اوليه دانشگاه را انجام می دادم و چون حرف (ر) نداشت حرف (ز) را تايپ می کردم و نقطه اضافی را لاک می گرفتم! و اين چنين بود که واحد خمينی شهر آغاز به کار کرد. در اولين گام ما چند واحد از دروس عمومی دانشگاهی را بطور تک درس با اطلاعيه ای راديويي اعلام کرديم و از 1200 نفر که ثبت نام کردند 600 نفر را پذيرفتيم تا برای سال بعد در دفترچه آزمون با 4 رشته فنی واحد ما را وارد کردند. قرار گرفتن ما در جوار دانشگاه صنعتی از يک طرف و اخذ رشته های سود آور علوم انسانی قبل از ما توسط واحدهای شهرهای اطراف نظير خوراسگان و نجف آباد باعث شد که واحد خمينی شهر از ابتدا گرفتار رشته های مهندسی برق و مکانيک در گرايش های مختلف شود که اگر چه پرستيژ بالايي داشت اما برای اول کار بسيار پرهزينه بود. و اگر لطف خدا و همّت دوستان نازنينی از نيروهای مخلص خمينی شهر نبود همان اول ضربه فنی می شديم و ورشکستگی واحد را اعلام می کردند. منتها اخلاص دوستانی که در ابتدای تأسيس واحد با من يار شدند بگونه ای بود که پس از چند سال رياضت واحد را در شرايطی که از نظر ضوابط سازمان مرکزی بر حسب امتيازات حاصله بايد با 90 نفر پرسنل اداره می شد با 60 نفر پرسنل اداره می کردم.

 

خاطرات ماندگار از دورة مسؤوليت در واحد خمينی شهر :

از دورة اوج بحران مالی که مدتی بخاطر رشته های فنی مهندسی با آن مواجه بوديم دو خاطره بيشتر در ذهنم مانده است:

يکی که تجربه ای شخصی اما برايم گرانبهاست مربوط به شبی است از شبهای طولانی يک زمستان که حس کردم از فرط استرس های روحی مربوط به مشکلات واحد شبها خواب راحت ندارم و قبل از خواب بايد يکی دو ساعت در رختخواب در فکر مشکلات فردا غلت می خوردم. آن شب کذايي مصمم شدم به هر شکل ممکن مشکل خود را حل کنم. بايد به افکار خودم مسلط می شدم و راحت می خوابيدم. بايد با ارادة شخصی خود را هيپنوتيزم می کردم و می خواباندم. نمی دانستم چگونه ، ولی بايد چنين می کردم. در زندگی هربار عزمم برای کاری جزم می شد چيزی جلودارم نبود. با خود انديشيدم بايد برای خواباندن خودم شرايط جسمی و روحی مناسب با خواب را برای خود فراهم کنم. آنچه الآن بازگو می کنم آن شب همه اش در عرض ده دقيقه اتفاق افتاد و مشکل را حل کرد. به نظرم رسيد از نظر جسمی بايد تمام عضلات بدنم را بدون هيچ گرفتگی و انقباض رها کنم. درست مثل جنازة يک ميت. اين کار را کردم . بعدش نوبت آمادگی روحی بود. بايد فکر خود را روی چيزي متمرکز می کردم و ذهن خود را از تشتت فکری می رهاندم. به نظرم رسيد بايد روی يک مفهوم يا تصور متمرکز شوم. اول تاريکی پشت پلک های بسته ام را انتخاب کردم ، چون حسنش اين بود که تنوعی نداشت تا خاطرم را به چيزهای گوناگون بکشاند. اما مرا نگرفت ، هرچه بود سياهی بود و سياهی بوی جهالت می داد و ارزش تمرکز نداشت. در اينجا ذهنم متوجه ارزش ها شد. تصور يک مفهوم ارزشمند می توانست به من آرامش خاطر دهد که برای خوب خوابيدن مفيد بود. تصور ارزش مرا به ياد منبع اصلی ارزشها انداخت، يعنی خدا. و خدا اسمای حسنای فراوان داشت. بايد يکی را انتخاب می کردم. و چه بهتر که بهترينشان را برمی گزيدم. بهترينشان اسم جلاله بود: «الله». ولی تمرکز روی کلمه «الله» مشکل ساز شد، چون به آن که فکر می کردم بايد به معنی آن توجه می کردم و تعريف آن که عبارت بود از : «ذات مستجمع جميع کمالات»! عجب حکايتی! بايد يکی يکی کمالات را در ذهنم مرور می کردم که تا صبح طول می کشيد، و کی بايد می خوابيدم؟! از طرفی همه پل های برگشت را هم پشت سرم خراب کرده بودم. آخر چطور می توانستم وقتی با انديشه خدا مشکل من حل نشده سراغ غير خدا بروم؟ بايد همان بالا مشکل حل می شد. به خدا متوسل شدم. آية (قل هو الله أحد) را خواندم . به ذهنم خطور کرد قبل از خدا به کلمة مقدس (هو) بينديشم. هو هم مربوط به خدا بود، هم تنوعی مثل کلمه (الله) را نداشت. يگانه ای بي تکثر بود و برای کار من مناسب می نمود. بياد آوردم تحليل استاد حسن زاده آملی را که می فرمود : هو مرکب است از (ها) حرف تنبيه، و (و) که ضمير جمع غايب است مثل: کتبوا. تجمع (ها)  و (واو) يعنی توجه کنيد که نمی توانيد به او توجه کنيد. بينديشيد که نمی توانيد بينديشيد. و اين همان بود که من در طلبش بودم. آب در کوزه و من تشنه لبان می گشتم: تمرکز روی چيزی که قابل تمرکز نيست. وقتی به (هو) متمرکز شدم 2 دقيقه بعد خوابم برد. ديگر کليد خود هيپنوتيزمی را يافته بودم. از آن وقت به بعد برای هر بار خوابيدن فقط به 2 دقيقه وقت نياز داشتم. حتی اگر خوابم نيايد با اين کار خوابم می برد و چند دقيقه بعد بيدار می شوم. روزی تصميم گرفتم در شرايطی دلهره آور قدرت اين شگرد را بيازمايم. ساعت يک و 50 دقيقه بعد از ظهر بود و من ساعت 2 در تالار اقبال دانشگاه اصفهان سخنرانی داشتم و برای آن سخنرانی هم آمادگی نداشتم. واقعا مضطرب بودم بنظرم رسيد وقت خوبی برای امتحان آن شگرد است. فاصله منزل تا محل سخنرانی 6 دقيقه راه بود. با تصميم خود 2 دقيقه بعد به خواب رفتم و 2 دقيقه خوابيدم و 6 دقيقه بعد رأس ساعت 2 در محل تالار سخنرانی بودم.

و مورد ديگر اينکه يکبار از سازمان مرکزی تماس گرفتند و گفتند اگر مايليد علاوه بر مهندسی کارشناسی دو رشته فنی در مقطع کارشناسی در دفترچه آزمون برای شما ثبت کنيم تا فردا نظر مثبت خود را اعلام کنيد. فرصت خيلی کمی بود و امکان مشورت با متخصصين و همکاران دانشگاه صنعتی و واحد فراهم نشد. هيچ راهی جز تصميم فردی نداشتم. هم درگير مشکلات رشته های فنی بودم و پذيرش دو مقطع فنی ديگر مشکل را بيشتر می کرد و هم از دست دادن آن دو رشته را برنمی تابيدم. به ناچار با قرآن استخاره کردم. آيه ای آمد که به نوح می گفت در کشتی هر حيوان را جفت جفت سوار کن: از بز دوتا و از گاو دوتا (من البقر اثنين ومن المعز اثنين) و… من هم با خود گفتم توکل بر خدا : از رشته برق دو تا و از رشته مکانيک دوتا و…! شايد اگر امروز چند هزار فارغ التحصيل رشته های فنی واحد خمينی شهر بدانند بخاطر برداشت من از اين آيه شرايط تأسيس رشته های مزبور فراهم شد مرا به نيکی ياد کنند. البته از خدای خود می خواهم هدف مرا از ضبط اين خاطرات فراتر از ابراز تشکر دانشجويان و دوستانم قرار دهد.

دانشگاه آزاد اسلامی واحد خمينی شهر که در سال 67 تأسيس شد پس از مدتی از داخل شهر به زمين خودش منتقل شد با مساحتی بالغ بر 72 هکتار که با زحمت فراوان خريداری کرديم و به ثبت رسانديم. و من تا سال 73 با تخصيص هفته ای دو روز علاوه بر کار در گروه عربی دانشگاه اصفهان را اداره کردم. پس از اعزام به لبنان نيز 2 سال معاون مالی و اداری واحد قائم مقام من بود ، و چون مأموريت بيش از دو سال بطول انجاميد مسؤوليت واحد به فرد ديگری واگذار شد.

در سال 73 با جشنی با شکوه ششمين سالگرد تأسيس واحد را جشن گرفتيم . در آن محفل با شکوه سرود من درباره واحد و دانشجويان آن که با همکاری صدا و سيمای مرکز اصفهان اجرا شد با شعر زير اجرا شد :

ما به نور علم و دين دل بسته ايم

نسل پاک امتی برجسته ايم

نسل دانشگاه آزاديم مـــــــــا     

پيک اسلاميم، حق را جسته ايم

در ميان گلشن ايران زمين

ما هزاران لالة نورسته ايم

در مسير دانش و سازندگی

رهروان رهبری وارسته ايم

طالب علميم و با فجری ز نور

بند شب از پای خود بگسسته ايم

رعد و برق ما پی سيلاب هاست

مسجد مسجود را گلدسته ايم

ما ز دام باطل و فرهنگ او

گشته آزاد و ز چنگش جسته ايم

گو به آمريکا که با تبّت يداک

شيشة عمر تو را بشکسته ايم

هان مپنداری که از پيکار تو

خسته ايم و جای خود بنشسته ايم

***********

ما به نور علم و دين دل بسته ايم

نسل پاک امتی شايسته ايم

در هوای کوی رضوان با رضا

سوی حق بار سفر بربسته ايم

ما به خيل عاشقان پيوسته ايم

با خمينی عهد و پيمان بسته ايم

 

 

ارتحال حضرت امام (روحی فداه)

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دورة دکتری در دانشگاه تهران :

همزمان با فراغت از تحصيل در مقطع کارشناسی ارشد و استخدام در گروه عربی دانشگاه اصفهان، در آزمون دکتری دانشگاه تهران و دانشگاه تربيت مدرس شرکت کردم. در دورة دوم بازگشايي دکتری دانشگاه تهران از بين 65 نفر شرکت کنندگان آزمون تنها من در اعلام اول قبول شدم. در دانشگاه تربيت مدرس نيز 3 نفر قبولی اعلام شد، که من يکی از آنها بودم. ولی در مصاحبه شفاهی آن دو نفر مردود شدند، و باز من تنها ماندم. هر يک از اين دو دانشگاه را می توانستم برای ادامه تحصيل انتخاب کنم، ولی چون مدرک کارشناسی ام از دانشگاه تربيت مدرس بودم، دانشگاه تهران را به سبب شهرت بين المللی اش ترجيح دادم.

آزمون دکتری دانشگاه تهران برای من با خاطره ای تلخ و شيرين و به ياد ماندنی همراه بود. در آن روز کذايي ساعت 4 صبح به تهران رسيدم. در پايانه مسافربری جنوب به نمازخانه رفتم. پس از ادای نماز هرچه دنبال کفشهايم گشتم نجستم، غير از من ده نفر ديگر هم دنبال کفش های خود می گشتند. معلوم شد آقا دزده با يک ساک تعداد زيادی کفش ها را با خود برده است. يکی از دانشجويان قديمی ام به من رسيد و ابراز همدردی کرد. او می خواست کفش های خود را به من بدهد، ولی نمی پذيرفتم، بعلاوه کفشهای او چند شماره از پاهای کوچولوی من بزرگ تر بود. در آن موقع صبح از کفاشی هم خبری نبود. چاره ای نبود، با يک عدد کيف سامسونت مشت پای برهنه به راه افتادم . در خيابان هرکس مرا با آن وضع می ديد ماتش می برد. وقتی خواستم سوار مينی بوس شوم ديدم چند نفری بد جوری مرا ورانداز می کنند. به آنها گفتم به خدا من بالاخانه ام را اجاره نداده ام! چکار کنم دزد کفشهام را برده است!. در خيابان ولی عصر تهران با هماه وضع به راه خود ادامه دادم تا به خوابگاه ولی عصر(عج) رسيدم با عجله يک لقمه صبحانه خوردم، و در کريدور تاريک آن طبقه يک جفت دمپايي پايم کردم . چون برق نبود نمی توانستم قيافه دمپايي ها را ببينم، فقط حس می کردم لنگة راست بزرگ تر از لنگة چپ است!  دلهرة آزمون دکتری که می توانست سرنوشت مرا عوض کند مهمتر از اين بود که به آن دمپايي فکر کنم. قصه کوتاه، به دانشگاه تهران رسيدم، و در سالن آزمون در دانشکدة ادبيات روی صندلی مستقر و آماده امتحان شدم. وقتی برگه های امتحانی را توزيع کردند، و مشغول پاسخ شدم ديدم آقای دکتر حريرچی مدير گروه عربی مرتب می رود و می آيد و يک نگاه عميق به پاهای من می اندازد. لا جرم خودم هم نيم نگاهی انداختم، خدا نصيب گرگ بيابان نکند! غير از اينکه لنگه راست دمپايي بزرگتر از لنگة چپ بود، يکی از آنها قهوه ای بود و ديگری سبز! با لبخندی همراه با يک آه سرد قصه را برای آقای دکتر حريرچی تعريف کردم.

دو سال اول دورة دکتری با اتمام دروس و امتحان جامع تمام شد و با موفقيت تمام شد. در آن دو سال يک رقيب قدر داشتم. خانمی که با شوهرش درس می خواند و در اين دوره فقط ما سه نفر مشغول به تحصيل بوديم. و آن خانم اعجوبه ای بود تيز و با ذکاوت. گاهی به استعداد کم نظيرش غبطه می خوردم. بعدها او علاوه بر مدرک دکتری زبان و ادبيات عربی در آزمون رشته پزشکی دانشگاه تهران شرکت کرد و چند سال بعد خانم دکتر همشاگردی ما علاوه بر تدريس ادبيات عربی پزشکی در بيمارستان هم مريض ها را مداوا می کرد!

پس از اتمام دروس و شروع 2 سال نگارش رساله ، موضوع تحليل بلاغی نکات نهج البلاغه را با راهنمايي استاد راهنمای خودم در رساله کارشناسی ارشد يعنی آقای دکتر سيد علی موسوی بهبهانی گرفتم. ولی به دليل سفر ايشان به خارج برای فرصت مطالعاتی راهنمايي به آقای دکتر محمد علی آذرشب موکول شد. من هم فرصت را مغتنم شمردم، و بدون اين که در طول 2 سال يکبار به ايشان مراجعه کنم رساله را در 600 صفحه تدوين و 7 نسخه تکثير و صحافی کردم و با يک ساک به دفتر کار ايشان بردم. وقتی رساله ها را روی ميز ايشان چيدم بسيار يکه خوردند وقدری غر زدند. اما من با اين توجيه که مبنای کارم را آقای دکتر موسوی تعيين کرده بودند ايشان را متقاعد کردم رساله را بخوانند و در صورت وجود مشکل قول دادم نسخه ها را بهم ريخته تصحيح و مجددا صحافی کنم. خوشبختانه کار به صحافی مجدد نکشيد و رساله از طرف ايشان ممتاز ارزيابی شد. در جلسه دفاع هم دفاع جانانه ای به زبان عربی از رساله داشتم و سروده ای به شرح زير در وصف مولا علی (ع) و نهج البلاغه تقديم هيأت داوران کردم :

من بيچاره که با عقل بسی چانه زدم

ای دل افسوس که عمری ره افسانه زدم

پای رفتار مرا بند عقالش بربست

تا به ظلمتکده اش خانه و کاشانه زدم

چشم بی سوی مرا جلوة ديدار نماند

ديده بستم ز ثريّا به ثری لانه زدم

روزها رفت و به تدبير نشد چارة کار

ناله ها از غم داغ دل ديوانه زدم

شام ها رفت و من غمزده هر نيمة شب

سر ماتم زده بر استن حنّانه زدم

نور نور است چه حاجت که کنندش اثبات؟

اين بگفتم به جدل نعرة مردانه زدم

تا يکی ناله گسست آن غل پر محنت عقل

پيک عشق آمد و من سجدة شکرانه زدم

آتشی کرد به پا در همه افلاک که من

بر مطاف قبسش بال چو پروانه زدم

آری آوای علی بود که چون بشنيدم

خود به رقص آمدم و چرخة جانانه زدم

«نهج» او بانگ «بلاغ» ره ميخانه چو زد

حلقة بزم بر اين ساقی ميخانه زدم

کوس دريوزه بر آن کنگره زد «خاقانی»

ليک من خيمة دريوزه بر اين خانه زدم

نک «رضا» دادم و در هر دو جهان می بالم

کز دم عشق علی بادة مستانه زدم

 

با شنيدن صحبت های من آقايان دکتر آذرشب، دکتر حريرچی، دکتر انوار، و دکتر شکيب وارد شور شدند و سپس نمره رساله را 19 با درجه ممتاز اعلام کردند، و آقای دکتر حريرچی اضافه کرد: چون قرار داريم به کسی نمره 20 ندهيم به شما نمره 19 داديم و شما می توانيد اين نمره را 20 تلقی کنيد.

چندی بعد اين رساله را برای بررسی نشر به بنياد نهج البلاغه فرستادم. حجة الاسلام دين پرور رئيس بنياد به من گفت ما در بنياد تمام آثار منتشر شده در مورد نهج البلاغه را از کشورهای مختلف گردآوری کرده ايم و چون هيچ کتابی به استخراج وجوه بلاغی نهج البلاغه نپرداخته است تصيم به چاپ رساله شما گرفتيم.

اين کتاب که با عنوان : «جلوه های بلاغت در نهج البلاغة» در سال 1378 توسط بنياد نهج البلاغه به چاپ رسيد، به منظور تدريس يک دوره علم بيان و بديع زبان عربی بر پايه نهج البلاغه تأليف شده، و شامل 107 صنعت بيانی و 77 آراية بديعي در نهج البلاغه و سخنان مولی علی است، و با شعار: «کلام الأمير أمير الکلام» آغاز شده است. در سال 1382 دانشگاه پيام نور اين کتاب را منبع رسمی آزمون کارشناسی ارشد در رشته نهج البلاغه معرفی کرد، و من اين خبر را از فردی که به زحمت آدرس خانه ما پيدا کرده بود تا به خاطر ناياب شدن نسخه های آن در بازار يک نسخه برای آمادگی آزمون از من بگيرد دريافت کردم.

 

مشقت تحصيل

اکنون که گذر عمر را به تماشا می نشينم، خاطرات تلخی ها و مرارت های دوران تحصيل در درونم شيرين و دلنشين ، و تجلی بخش آية زيبای قرآن است که ((فإن مع العسر يسرا، إن مع العسر يسرا)) صدق الله العلی العظيم. به سهم خود در کسب دانش رنج های فراوان کشيدم. از ترکه های خيسيده معلمان دبستان، تا يخ زدگی دستهايم روی دوچرخه ای که مرا 12 کيلومتر در چله زمستان از خانه به دبيرستان يدک می کشيد، تا آن بشکة نفت 220 ليتری که شبها تا سحر در کنارش در آشپزخانه می نشستم تا همسرم  در تنها اتاقی که داشتيم بخوابد، و از بوی گند آن بشکه سرسام می گرفتم و با آن درد دل می کردم و نهاية الحکمة علامه طباطبائي را می خواندم.

به ياد دارم وقتی مشغول تأليف رسالة دکتری بودم همسرم مرا در اتاقی زندانی کرده بود، تا تمام وقت به آن بپردازم و اشتغالات ديگر را کنار بگذارم، و چون آن زمان رايانه نداشتم، برای گردآوری فيش هايي که در مورد هر صنعت می نوشتم، و دسته بندی آنها 50 سطل ماست خريداری کرده و آنها را دورتا دور اتاقم چيده بودم و فيشها را يکی يکی در آنها می ريختم تا به تدريج مرتب کنم. فقط پس از گذشتن 2 سال از اين حکايت غريب در لبنان آنچنان به کار با رايانه عادت کردم که از آن به بعد با قلم و کاغذ خدا حافظی کردم، و تمام تأليفات خود را اعم از کتاب و مقاله و مکاتبات مختلف بدون کتابت تايپ و منتشر می کردم.

در 4 سال دوره دکتری و قبل از آن يعنی 3 سال دوره کارشناسی ارشد و 1 سال تحصيل در حوزة قم، مجموعا 8 سال در تردد بين اصفهان و تهران بودم، و در سرما و گرما مشکلات فراوان تحمل کردم. به ياد دارم چگونه هر صبح ساعت 4 بامداد به ترمينال جنوب که می رسيدم بايد با پهن کردن ملافه ای روی زمين می خوابيدم تا در ترمينال را باز کنند و نمازم را بخوانم و دانشگاه بروم. در برگشت به اصفهان نيز نيمه شب ها که سر جاده رهنان می رسيدم، از اتوبوس پياده می شدم، 3 کيلومتر راه را تا منزل پياده طی می کردم ، و با يک گله سگ ولگرد جنگ و گريز داشتم، و اکنون با ياد آوری آن روزگاران فقط می توانم يک جمله بگويم : ياد باد آن روزگاران، ياد باد !

ويژگی من در آموزش و مطالعه :

از زمانی که خود را شناختم و خود را به ياد می آورم عاشق يادگيری بودم. در فضايي که هيچ کس در خانواده ام با کتاب و مطالعه سر وکار نداشت همدم تنهايي هايم و دوست يکی يکدانه ام کتاب بود. اگر چه به کتب مفيد دسترسی نداشتم هر چه به دستم می آمد با ولع می خواندم. اولين بخش از زندگی واقعی من همين دورة مطالعه بود. اما در بخش دوم کم کم مطالعه را در اولويت دوم قرار دادم، و بيشتر به تفکر و تعمق پرداختم. اين درونگرايي گرچه آسيب هاي اجتماعی متعددی همراه داشت، اما ارمغانش نيز کم ارزش نبود. من بي هيچ استادی آموختم که در بارة هر چيز هرچند ساده ترين پديده های زندگی نيک بينديشم و در خود فرو روم. حتی تصميم گرفتم کم ترين فرصت را به تحصيل دانش مدرسی و کلاسيک اختصاص دهم. در حالی که بعضی دوستانم با شور و شوق فراوان مرتب کتاب می خريدند و قفسه های کتابخانه شخصی را روی هم می انباشتند علاقه چندانی به اين کار نداشتم. در دانشگاه به مطلبی در مورد دکارت خواندم که مرا به او علاقه مند کرد. نقل شد که اين فيلسوف فرانسوی دوستی را به خانه اش دعوت کرده بود، و در برابر اصرار اين ميهمان که ميل داشت کتابخانه شخصی دکارت را ببيند او را به حياط خلوت منزلش برد، و جسد گوساله ای را نشانش داد که خود تشريح کرده بود تا درکی بهتر از پيوند ارگانيسم بدن اين موجود زنده بيابد. او به دوستش گفت بهترين کتاب من مطالعة مستقيم اسرار خلقت است.

از دورة دبيرستان با خود پيمان بستم که برای هر امتحان بيش از يک شب درس نخوانم. اين روند در دورة دانشگاهی تا دکتری ادامه داشت، حتی برای آزمونهای کارشناسی ارشد و دکتری بيش از يک شب وقت نگذاشتم. در امتحانات دوره ارشد و دکتری که بايد شب قبل از امتحان در راه می بودم برای اين که سنتخود را نشکنم همان يک شب را در اتوبوس و با چراغ قوه کوچکی که همراه خود می بردم درس می خواندم.

ارسال دیدگاه

*