ممنونتم انقلاب!

محمد خاقانی اصفهانی

امشب که شب قدر رمضان نود و شش است ممنونت هستم انقلاب! که سنگ صبورم شدی، و گذاشتی با تو هم کلام شوم. تو الآن سی و نه ساله ای. یک جوان رشید و فهمیده. در یک قدمی چهل سالگی که سنّ کمال بلوغه. امشب میخوام با تو گپ بزنم، و خاطرات مشترکمون را مرور کنم. نیازی نیست جوابم بدهی. کافیه فقط با حوصله گوش کنی، و اگر صداقتی حس کردی این شب قدری برام دعا کنی…

ورق به ورق خاطراتم میگه وقتی روح یک رادمرد از تبار پیامبران با جان یک ملت از نژاد فرزندان فریدون و رستم و کاوه در خرداد 42 پیوند خورد، و تو که ثمره این ازدواجی در بهمن 57 به دنیا آمدی، از همان اول شگفتی پشت شگفتی آفریدی:

  • انگار هنوز در شکم مادرت بودی که اولین سؤالت ما را به هیجان درآورد: آیا می شود یک پیر زاهد یک لاقبا یه دفعه از راه برسد و بساط یک نظام دوهزار و پانصد ساله را برچیند؟ هنوز نیامده عجب سؤالی کردی؟ وِلوِله ای به جون ما انداختی! بابای ارتشی خدا بیامرزم می گفت: نمیشود! مگر میشود؟ فکرش هم نمیشود! چه رسه به خودش! من هم می گفتم: یعنی ممکنه بشود؟! بهمن که متولد شدی با جیغ و دادت گفتی میشود. خوب هم میشود!
  • تازه اوّل شیر خوارگیت بود، و ما بهت زده از اين سؤال مرد افکن، که امان ندادی و دوباره پرسیدی: میشود چند تا آخوند رسائل و مکاسب خوان با چند تا شابگاهی و کراواتی اروپایی مآب در کنار هم شورایی به پا کنند برای اداره یک کشور از آن کلّه ماکو تا این سر چابهار؟ بابا می گفت: نمیشود. من گفتم: نکند بشود؟
  • در همین وانفسا، چندتا دانشجو سفارت کشوری را اشغال کردند که بزن بهادر دنیای مدرن بود، و بمبهای اتمیش نفس ژاپنی های چشم بادامی را گرفته بود. از ما پرسیدی: حق با کیست؟ با نخست وزیری که می گوید: یه جو عقل داشته باشید؛ با همه دنیا که نمیشود درافتاد! بالأخره سفارت یک کشور بخشی از خانه آنهاست. مگر میشود سر را انداخت زیر و رفت تو پستوی خانه دیگران؟ یا حق با تعدادی دانشجوی آس و پاس است که چوب تو کندوی زنبور همه قلدرهای تاریخ و جغرافی فرو کردند، و کاری کردند کارستان؟ پرسیدی: انقلاب بالاتر از انقلاب اول را می خواهید؟ یا احترام به عرف و مقررات بین المللی را؟
  • داشتم با پدرم سر سؤال دومی کلنجار می رفتم که پابرهنه آمدی وسط و پرسیدی: جبهه ملی ها میگویند: نمیشود با حدود و تعزیرات متناسب با عصر برده داری عرب های صدر اسلام دنیای مدرن را اداره کرد. یکی از دوستهایم می گفت خوب بله که نمیشود. من می گفتم نگاهمون را عوض می کنیم. شاید بشود.
  • تو کافه تریای دانشکده زبان از من و همشاگردی هام پرسیدی: شما کدوم طرفی هستید؟ طرف بنی صدر جنتلمن اتوکشیده با یک چمدان تئوری های مدرن دانشگاهی؟ یا طرف رجاییِ دست فروشِ معلّمِ سربه زیر، که امام می گفت عقلش از علمش بیشتره؟ حسابی هنگ کردیم: بُرد با سنّته یا مدرنیته؟
  • یک دفه غرش رعد آسای جنگ فضا را پر کرد. تانک های صدام تا نزدیکی های اهواز رسیدند. شرق و غرب دنیا به صدام کمک کردند برای یک جنگ تمام عیار. و این تو بودی که از ما پرسیدی: میشه با راه انداختن موج انسانی روی میدون مین رفت تا معبر باز بشه؟ بابای رفیقم که می خواست بره جبهه بهش می گفت: بابا نمیشه! والا نمیشه! بالله نمیشه! اما این دفعه بابای من گفت: دیگه نمی تونم راحت بگم: نمیشه!
  • جنگ که تموم شد از ما پرسیدی: حالا چکاره اید؟ همه دار و ندارتون تو جنگ مصرف شد. ملاقه به تهِ دیگ خورد! کشور رو چيطور می خواهید بسازید؟ با مدلِ سردار سازندگی با استقراض خارجی؟ یا با روش یک سری جوون غیرتی با کد یمین و عرق جبین؟
  • هرچه پیش آمدیم پرسش های تو سخت و سخت تر شد. در خردادی پر درد وقتی روح اون پیر سفر کرده از میان ما پرکشید، پرسیدی کدوم یک از نوچه های امام که به گرد پای او نمی رسند می تونه سکّان این کشتی پر تلاطم را در شرايطی سخت تر از دوره امام به دست بگیره؟ زعمای قوم در خبرگان می گفتند: نداریم. یکی پیدا شد و گفت داریم خوبش را هم داریم.
  • جلوتر که آمدیم یک سید روحانی علم اصلاحات را بر دوش گرفت. با صدای بلند گفت عقل هم چیز خوبی است. باید با درایت دشمنی فعّال آمریکا را تبدیل به دشمنی غیر فعال کنیم. باید بجای نبرد تمدنها شعار گفتگوی تمدن ها را سر بدهیم. باید با جامعه جهانی از سر سازگاری وارد بشیم. و تو ای انقلاب! از ما پرسیدی: این سیّد درست میگه؟ یا رقبای اصول گراش که ذرّه ای سر سازگاری با جامعه جهانی ندارند، چون معتقدند این که به اسم جامعه جهانی معروف شده جامعه جهانخواران غارتگره.ما ترجیح میدیم دربند عقب ماندگی وحشتناک از دنیای مدرن بمونیم، و از در تسلیم وارد نشیم؟ این یکی عجب سؤال سختی بود!
  • تسامح و تساهل سیّد اصلاحات که ترس نفوذ فرهنگی دشمن و بی بند و باری اخلاقی و سیاسی را به جون اصولگراها انداخت، یه دفه از آستین تو ای انقلاب! اعجوبه ای درآمد که با پوشیدن ردای زهد و تقوای رجایی، و با ادّعای هاله نور، و فریاد ضد هولوکاست، و همدردی صمیمانه با مادر هوگو چاوز توفانی به پا کرد. و این تو بودی که باز اما پرسیدی: همین خوب است که کشور شما را با شعارهای افراطی اش به پرتگاه ذیل فصل هفت منشور سازمان ملل برده؟ و اجماع جهانی علیه شما را بسیج کرده؟ یا آن رقیب سبز قبایش را می پسندید که در تدارک یک انقلاب رنگی است، و در ظهر روز انتخابات پیروزیش را اعلام می کنه، و به خودش تبریک میگه، و حاضر نیست به یک دسته که زیر علمش سینه می زنند، و ظهر عاشورا به حسین و عاشورا اهانت می کنند حتی یک اخم بکنه؟ انصافا که سؤال وحشتناکی بود: با دو گزینه که یکی از دیگری خفن تر بود!
  • آره انقلاب! ما به سؤال های سخت تو عادت کرده ایم. یکی از اين سؤال های جدیدت را همین اواخر پرسیدی: آیا حق با شیخ جدید اصلاحاته؟ که بزرگترین افتخار خودش را برجام می دونه، و قلب رآکتور اراک را برای دریافت چندتا هوا گِل که نه، سیمان می گیره، و مدّعیه که سایه شوم جنگ را، نه غرّش موشک های بالستیک و قایق های تند رو خلیج فارس و رزمندگی های مدافعان حرم و سجّیل های آماده شلیک بغل گوش صهیونیست ها زیر تونل های مزارع بعلبک و هرمل، بلکه جلسات مذاکره وین با موگرینی و آن بلوند آمریکایی از سر ما برداشته؟ یا با این سیدی که مشهور شده به سید محرومان؟ که تتلو را براش علم کردند؟ و یارانش اگر می خواستند می تونستند شیرینی انتخابات را به کام شیخ اصلاحات تلخ کنند؟ ولی گفتند: ولایتمداری اجازه خودسری به ما نمیده؟
  • راستش را بخواهی انقلاب! این آخری واقعا سؤال مرد افکنی بود، چون تو انتخابات 96 ما را مخیّر کردی میان جمهوریت نظام و اسلامیت آن به یکی رأی بدیم: جمهوریتی که پذیرش خواست مردمه حتی اگر به شکرانه پیروزی تو خیابان های جمهوری اسلامی برقصند، و بر طبل پیروزی بکوبند؟ یا اسلامیتی که در صندوق آراء کم میاره و با خواست مردم فعلا خانه نشین میشه، و باید فعلا صبر را مثل خاری در گلو تحمل کنه؟
  • آره انقلاب! این ها یک مشت از خروار سؤال های تو بود: سنت یا مدرنیته؟ تشدّد یا تسامح؟ جهانی شدن یا هویّت ملی ایرانی اسلامی؟ مردم سالاری یا دین سالاری؟ عقل یا عشق؟ آزادی یا استقلال؟ آزادی های فردی یا هنجارهای اجتماعی؟ و صدها چالش دیگه….
  • البته انقلاب عزیزم! تو که منو خوب می شناسی! می دونی که نه گزینه اول و نه گزینه دوم هیچکدوم از سؤال های بالا حرف دل من نبود، بلکه تصویری بود از طیفی از جریانات کشورم، که یا به اين سو غلطیدند، یا به آن سو پناه بردند. اگه تو بیان جمله های بالا اغراق و غلوّی کردم مقصّر من نیستم. تو بودی که سؤالات سخت کردی، و هموطنانم را در بیان احساسات و عقایدشون گاه به افراط و گاه به تفریط کشوندی.
  • با این همه؛ ای انقلاب خوبم! تو را پاس می دارم. بر تو منّت نمی گذارم که پا به پای تو از نوجوانی به آستانه پیری گراییدم، و رنج فراوان برات کشیدم. تو را پاس می دارم؛ به خاطر همه چیز. اما بیشتر از همه چیز برای برکت پرسش هایی که از من و هموطنانم کردی. زمان آن شاه ملعون را به یاد دارم. تو که نیامده بودی شاه از ما سؤال نمی کرد! خودش یک تنه زحمت پاسخ به همه سؤالات را می کشید! و هرطور که مشی ملوکانه اش صلاح می دید انتخاب می کرد. اما تو که آمدی با خودت رگباری از سؤالات را به سمت دوگوله های ما نشانه گرفتی. تا تو پیچ و خم یک سؤال با خودم و اطرافیانم دست و پنجه نرم می کردم، سؤال سخت تر را به جانمون می انداختی، و بار سنگین تری بر دوش ما می افکندی.
  • دوستت دارم انقلاب! اگرچه می دونم بسیاری از یاران و همرزمانم، در بحبوحه پرسش گری های تو به گزینه های ناصواب روی آوردند! در کنار رویش دیگران ریزش کردند، و در هر ایستگاهی که رسیدی برخی شون از قطارت پیاده شدند. اما در شکوه و عظمت افتخار انگیز تو همین بس که برخی که می تونستند در نیمه راه رهات کنند تو را از جان خود شیرین تر داشتند. روزی که به دنیا اومدی با شیره جان، تو را مایه حیات نوشاندند، و تا حالا که برای شرکت در جشن چهلمین سال زندگیت لحظه شماری می کنیم تیمارت کردند، و زخم های جانکاه دشمنان دغل و دوستان نادان را که بی وقفه بر جسم و جانت می نشست و می نشینه مرهم نهادند.
  • دوستت می دارم ای انقلاب! به خاطر خودت! و به خاطر رگبار سؤالات سخت شونده ات که در کشاکش اونها بالیدم، و به برکت اندیشیدن به اون ها به خدایی که اندیشه را گوهر ناب انسان ها قرار داد نزدیک و نزدیک تر شدم.
  • بنابراین؛ بر تو به خاطر زحماتی که برات کشیدم منّتی ندارم. این تویی که منّتت را با افتخار می کشم.
  • تا زنده ام ممنونتم انقلاب!

محمد خاقانی اصفهانی استاد گروه عربی دانشگاه اصفهان شب قدر  24/3/1396www.m-khaqani.ir

 

ارسال دیدگاه

*